پادکست سفید
قسمت ۸ - با هم همراه باشیم
اغلب ما دوست داریم در زندگی کاری رو انجام بدیم که احساس ارزشمندی کنیم و این حس رو وقتی به دیگران کمک میکنیم یا کار با کیفیتی انجام دادیم، عمیقا حس کردیم. اما برای این که به مسیرمون ادامه بدیم و انگیزه داشته باشیم، باید چه کار کنیم؟
***
در دو قسمت گذشته، یعنی قسمت ششم و هفتم به طور خاص در مورد خدمت و کمک کردن به دیگران و نقش فرد و اجتماع صحبت کردیم. داستان اقدام حسام و دوستاش رو شنیدیم که چطور با توجه به نیاز جامعهشون یه اقدام اجتماعی شروع کردن و الان شش سالی میشه که هنوز دارن ادامه میدن. برای اینکه پیوند مطالب توی ذهنتون حفظ بشه بهتره قبل از شنیدن این قسمت یه سری به قسمتای 6 و 7 بزنید.
مسیر خدمت یا همون مسیر کمک به دیگران، مسیری نیست که بگیم این مسیریه که من به تنهایی طی میکنم. توی این مسیر از هر کس مایل باشه دعوت میکنیم تا به ما بپیونده. توسعه مثل فیلم و انیمیشنهای قهرمانی نیست که یهو ما تبدیل به بتمن یا سوپرمن بشیم و بیایم همه رو از بدیا نجات بدیم. واقعیت زندگی پیچیدهتره، هر کدوم از آدما مسائل خودشون رو دارن و با هم فرق میکنن، توی موقعیتهای اجتماعی و جغرافیایی متفاوتیم. اگر بخوایم این مسیر رو تنهایی ادامه بدیم خسته میشیم، شکست میخوریم، دیگه نمیتونیم ادامه بدیم.
دیروز یه نفر یه داستان جالبی برام تعریف کرد. گفت: یه نفر تصمیم میگیره بره آفریقا و از نظر اقتصادی بهشون کمک کنه، اون فرد به همراه گروهش یه NGO میزنه، دانههای ایتالیایی رو میبرن و میخواستن به مردم اونجا یاد بدن چطور کشت کنن. با خودشون میگفتن اگر تو ایتالیا گوجه این قدر خوب رشد میکنه اینجا توی این درهی زیبا که رودخانه از کنارش رد میشه حتما گوجههای بزرگتری سبز میشن. ولی مردم آفریقا برای کمک نمیاومدن و علاقهای به این کار نداشتن. پس بهشون حقوق دادن و اون وقت بعضی وقتها شاید میومدن. اونا تعجب میکردن چرا مردم آفریقا توی همچین دره حاصلخیزی کشت نمیکنن! توی آفریقا همه چیز خیلی خوب رشد میکنه. بالاخره بعد از گذشت مدتی که آنها بذرها رو کاشتن، گوجهفرنگیهای فوقالعادهای اونجا به ثمر رسید. دانههای گوجهفرنگی توی ایتالیا به اندازهی معمولی رشد میکردن، اما حالا اینجا توی آفریقا دو برابر رشد کرده بودن. باورشون نمیشد! گوجههای به ثمر رسیدهی بزرگ رو به مردم نشون میدادن و میگفتن ببینید، ببینید چقدر کشاورزی راحته!
وقتی گوجهها رسیده و قرمز بودن، نیمه شب 200 اسب آبی از رودخانه آمدن و هر چیزی کشت کرده بودن رو خوردن. اون همه زحمت، اون همه گوجه، همه نابود شد. اونها به مردم آفریقا میگفتن: وای خدای من، اسبهای آبی، اسبهای آبی!!!!
مردم آفریقا میگفتن: بله خوب. برای همینه که ما اینجا کشاورزی نمیکنیم.
- چرا هیچ وقت به ما نگفتین؟!!!
- شما هیچ وقت نپرسیدین.
به جای اینکه از آنها بپرسیم چرا اینجا چیزی کشت نمیکنید؟ خیلی راحت بهشون گفتیم خدا رو شکر ما اینجا هستیم. تا مردم اینجا رو درست به موقع از گرسنگی نجات بدیم. ولی خوب نتیجش این شد که اسبهای آبی رو سیر کردن. اون فرد و گروهش علی رغم نیت خیری که داشتن فقط میخواستن کار خودش انجام بدن و فکر میکردن این کار درسته. اما اگر با مردم صحبت کرده بودن و نظرشون رو پرسیده بودن، نسبت به موقعیت و نیازهای اون منطقه آگاه شده بود، تواناییهای اونها رو میدیدن. هر چند دانش کمی داشتن، همون قدر دانش و داشتههای اونا رو ارزشمند میدونستن و با مردم مشورت میکردن، با هم میتونستن کاری رو انجام بدن که مناسب موقعیت اجتماعی و جغرافیایی اونا بود و چقدر کمتر حرص و جوش میزد و کارا راحتتر پیش میرفت، نه؟ در این صورت مردم آفریقا چون خودشون در بهبود جامعشون مفید و ارزشمند میدیدن تلاش بیشتری میکردن، تشویق میشدن، احساس مفید بودن میکردن. من یکی که اگر احساس ناتوان بودن توی یه کاری کنم، هیچ وقت نمیتونم ادامش بدم. شما چی؟ میتونین؟ مثلا همین آقاهه که رفته بود آفریقا اگه با مردم مشورت کرده بود شاید با هم تصمیم میگرفتن دور زمینا حصار بکشن، یا یه جوری اسبای آبی رو از اونجا دور کنن و توی منطقهی محافظتشده نگه دارن یا اصن یه چیز دیگه بکارن یا تولید کنن.
...