پادکست سفید
قسمت ۹ - امید
خیلی اوقات با این که تمام تلاشمون رو برای انجام یه کاری میکنیم، به نتیجهای که بهش فکر میکردیم نمیرسیم و همین ما رو حسابی بیانگیزه و ناامید میکنه. همیشه برام سوال بوده چطور بعضیها تحت هر شرایطی امیدشون رو از دست نمیدن و به مسیرشون ادامه میدن؟
***
داستان مناطقی در جهان رو شنیدیم که اقدامات کوچک فردی و محلیشون چطور یک اجتماع و منطقهی جغرافیایی رو متحول کرده. امروز میخوام تجربهی شخصی خودم رو باهاتون درمیون بذارم و باز بگم: جوان تواند عالمی را به حرکت درآورد.
امروز آسمون گرفته است و هوا بارونیه. من بارون خیلی دوست دارم. آخ جون، دیگه میتونم چکمه بپوشم. فوری بارونیم رو پوشیدم و رفتم از توی انباری چکمهام رو پیدا کردم.
شروین برادرم از اون طرف داد زد: چتر بردار.
- میخوام زیر بارون خیس بشم.
- سرما میخوریااا.
- چیزیم نمیشه.
پلهها رو دو تا یکی رفتم پایین. در رو باز کردم و رفتم توی حیات. دستام رو باز کردم، سرم رو به آسمون گرفتم تا قطرات بارون رو روی صورتم حس کنم. چند دقیقه همین طوری دور خودم چرخیدم.
شروین از بالا پنجره رو باز کرد: پرند دیونه شدی؟
منم خندیدم و گفتم: دیوونه تویی که از بارون خوشت نمیاد. بیا پایین ببین چه کیییفی داره.
شروین خیلی سرماییه. ما تابستونا هم که میشه همیشه سر کولر روشن کردن با هم بحث داریم. برعکس من از آب بازی و خیس شدن و این جور چیزا هم خوشش نمیاد. زدم از خونه بیرون، خیلی دوست دارم زیر بارون قدم بزنم. یه کم که جلوتر رفتم یه گودال بزرگ وسط کوچه آب جمع شده بود. از اون جایی که من چکمه داشتم، چلپ چلپ پام رو گذاشتم و از وسط آبا رد شدم. رد که شدم دیدم یه دختر خانمی با کفش پاشنه بلند چپ چپ نگام میکنه. خوب فک کنم یه کم بارون سورپرایزش کرده بود. همون موقع یه ماشین با سرعت رد شد و همهی آبا پاشید بهمون. اون خانمه خیلی عصبی شد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن.
راستش رو بخواین منم دوست ندارم اینطوری خیس بشم... اه. خودم رو تکوندم و رفتم به خانمه گفتم کمک میخواین؟ گفت به من دست نزن. منم فک کردم بهتره صحنه رو ترک کنم. بوی نم بارون همزمان با بوی نونوایی که نون زده بود به تنور قاطی شده بود. زمینای خیس، صدای رد شدن تایر ماشینا از توی آب، شرشر جوی کنار خیابون، رنگ سبز درختا... پیادهروی شسته رفته شده برام خیلی عجیبه. اصلا مگه میشه کسی بارون دوس نداشته باشه؟ مگه داریم؟ رسیدم به کافه لاته. خیلی خوشگله، یه فضای باز خوشگل گلکاری شده داره با میزای گرد سفید که از وسطشون یه میله رد میشه و بالاش یه چتر بزرگ داره. نشستم پشت یکی از میزا. فقط من بیرون نشسته بودم و یه زوج عاشق. میگم عاشق چون از نگاهاشون میشد بفهمی عاشقن. معلومه اونا هم مثل من خیلی از بارون خوششون میاد.
سونیا: خوش اومدی.
پرند: مرسی، چطوری؟
سبا: به به. پرند خانم این طرفاااا. مگه یه بارون بیاد ما شما رو ببینیم.
- ها ها ها.
سبا: با شروین با هم میومدین.
پرند: میشناسیش که، از بارون خوشش نمیاد.
سبا: هه هه، آره اون باید تو کویر زندگی میکرد. یه جای خشک و گرم.
پرند: تو چی؟ بارون دوس داری؟
سبا: نه.
پرند: ااا... چرااا؟
سبا: فردا که وایستادی همه این گل و شل رو طی زدی میفهمی.
سونیا: خوب اون از تنبلیته، پرند جون، چی برات بیارم؟ قهوه؟
پرند: اوووم من یه هات چاکلت داغ غلیظ میخوام.
سبا: برا من یه موکا بیار بیزحمت.
سونیا: چشم قرباااان، امر دیگه باشه؟
سبا: آی کجایی؟ رفتی تو فکر؟
پرند: آره، دارم به بارون فکر میکنم.
سبا: ای بابا.
پرند: داشتم فک میکردم ببین این بارون برای همهی ماها یه اتفاقه مشترکه. ولی چقدر حسها و تجربهها نسبت بهش متفاوته. همه یه حس متفاوتی بهش دارن. مثلا شروین اصلا خوشش نمیاد از بارون. من عاشق بارونم، یه دخترهای رو تو راه دیدم، بیچاره با کفش پاشنه بلند، آبم پاشید بهش. ماشینه فک نکنم از بارون زیاد خوشش بیاد. ولی مثلا این دو تا رو ببین عاشق همن. چه عاشقانه نشستن زیر این بارون.
سبا: کدومااا؟
پرند: اااا... نگاه نکن زشته.
سبا: ااا... خوب میخوام ببینم کی رو میگی.
پرند: سبا اذیت نکن.
سبا: هاهاها.
سبا: آره خوب... اون که سقف خونش سوراخه که مثل تو نمیگه واااای به بارون اومد برم بیرون خیس بشم. در به در باید دنبال یه تشت بگرده بذاره زیر سقف، خونش رو آب نبره.
...