پادکست سفید
قسمت ۴ - معاشرت و یادگیری
اینکه صرفا با هم در جنگ نباشیم نشانهی وجود وحدت نیست. آیا ما واقعا با هم در صلحیم یا نسبت به هم بیتفاوتیم؟ معاشرت با اطرافیان چطور باعث رشد ما و جامع میشود؟ آیا با تقلید از دیگران میشود تجربههای جدیدی به دست آورد؟
***
چرا این قدر از وحدت صحبت میکنیم؟ ما نسبتا همه با هم در وحدتیم!
تصور کنید همه چیز درست بشه و اوضاع مملکتمون همون طوری بشه که دوست داریم. به نظرتون اون موقع میتونیم با هم در صلح و وحدت باشیم؟ یا این بستگی به انتخابهای شخصی خود ما داره؟ اگر با هم بیشتر در ارتباط باشیم واقعا میتونیم افکار متفاوت یا نظر مخالف همدیگر رو بشنویم و بپذیریم؟ آیا ما میتونیم انسانها رو به دستههای قومی مختلف مثل لر و ترک و اصفهانی، یزدی و تهرانی تقسیم نکنیم و به اونها برچسبهای خسیس و زرنگ و نادان و دست و دلباز به آنها نزنیم؟
آیا میتونیم به حقیقت ادیان نگاه کنیم و زردشتی، بودایی، مسیحی، مسلم و بهائی رو در مقابل هم نبینیم؟ میتونیم در شادیها کنار هم باشیم، در غمها با هم دیگه همدلی کنیم؟ آیا واقعا بامحبتیم؟ یا محبت در ابرازش معنی پیدا میکنه؟ اینا سوالهایی هست که هر کس در درون خودش باید جستجو کنه و به آنها پاسخ بده.
نمیدونم این از نظر شما درسته یا نه، ولی گاهی اوقات فکر میکنم ما نسبت به هم بیتفاوتیم. در خیلی از شهرهای بزرگ حتی همسایهها همدیگر رو نمیشناسن.
این هفته داشتم به نقش خودم توی اجتماع فکر میکردم. مثلا چطوری میشه به بقیه کمک کنم؟ به اطرافیانم؟ یه سوال ذهنم رو حسابی مشغول کرده بود. از خودم میپرسیدم ما واقعا تو محلهمون وحدت داریم؟ این شد که سعی کردم بیشتر به روابطمون دقت کنم. صبح شال و کلاه کرم رنگم پوشیدم که برم سر کار. اون روز به طرز عجیبی سرد بود. شوفاژخونه هم یه مشکلی پیدا کرده بود. در رو که باز کردم سوز سرما زد توی صورتم. رفتم پشت در آسانسور وایستادم. همسایهی کناری سامسونت به دست اونجا منتظر بود. سرش رو انداخت پایین و با آسانسور روبرویی رفت. منم منتظر این یکی شدم. رفتم داخل دکمه همکف رو زدم. توی آینه به خودم نگاه کردم. ابروهام رو انداختم بالا و گفتم ما یه سلام رو هم از هم دریغ میکنیم. این چه وحدتیه؟! چرا من سلام نکردم؟ تا آسانسور برسه به پارکینگ چند بار روبروی آینه سلام گفتنای مختلف تمرین کردم. سلام... سلاااام... صبحتون بخیر... منم میخندم و میگم سلام صبحتون بخیر. واای اینقدر غرق این و تمرین سلام گفتنای مختلف بودم اصلا نفهمیدم آسانسور رسیده به پارکینگ. بوی نون سنگک داغ تازه همهی آسانسور رو پر کرده بود.
- بفرمایید، سنگکش تازه است.
منم که با عجله از خونه زده بودم بیرون، خیلی گرسنهام بود. اصلا رد نکردم و یه تیکه از نون کندم.
- مرسی، خیلی ممنونم.
- نوش جونتون. شما کدوم واحد هستین؟
- واحد 21. شما کدوم واحدین؟
- ما واحد 30 هستیم. حتما تازه اومدین تا حالا ندیده بودمتون.
- نه ما 3 ساله که اینجا زندگی میکنیم.
- واقعا؟ خیلی از آشناییتون خوش بختم.
- منم همین طور. خداحافظ.
- خداحافظ.
توی راه که نون سنگک میخورم با خودم گفتم سه ساااله اینجا زندگی میکنن ولی دفعهی اوله هم رو میبینیم. ما داریم به کجا میریم؟
اون روز برخورد اون خانم و نون سنگک تازش خیلی حس خوبی بهم داد. ناخودآگاه یاد این جمله افتادم: کل از یک عالمید و از یک کلمه خلق شدهاید. نیکوست حال نفسی که به محبت تمام با همهی انسانها معاشرت نماید.
باید با همهی اهل عالم با گذشت و مهربانی معاشرت کرد. چون معاشرت باعث ایجاد اتحاد و یکدلی میشه، در عالم نظم به وجود میاد و جهان جای بهتری برای زندگی میشه. خوش به حال کسانی که همه توجهشون به مهربانیه و از کینه و نفرت دورن. البته که در روابط با دیگران باید صبور بود. اگر صبور باشیم و نیکوکار، مثل یه چراغ، مسیر برامون روشن میشه.
در قرنهای اولیه، انسانها از یکدیگر بیزار و متنفر بودن. چون متعصب و نادان بودن. اما با پیشرفت بشر جامعهی انسانی از برخورد و معاشرت افرادی که هر کدام دارای هوش و اراده هستند به وجود اومد. ملل مختلف با هم روابط دوستانه برقرار کردن. شرق و غرب با هم انس گرفتن و بشر پیشرفت کرد. البته اینایی که میگم نسبیه به نسبت گذشته. مثلا در گذشته عدهای عقیده داشتن که تغییرات و اکتشافات، باید نتیجۀ تفکّرات و اقدامات خودشان باشد نه ملّتهای دیگر.
...