داستانهای نیلوفر
قسمت 3 - کبکهای عمه لادن
نیلوفر به همراه پدر و مادرش تصمیم گرفتند به دیدن عمه لادن برن. خانه عمه لادن خارج از شهر بود. نیلوفر در بین راه از پشت پنجره ماشین بیرون را تماشا میکرد و با اینکه از دیدن مناظر و آسمان آبی لذت میبرد، دلش میخواست هر چه زودتر به خانه عمه لادن برسند، آخه خانه عمه لادن حال و هوای خاصی داشت، یک باغچه بزرگ پر از دار و درخت و حیوانات خانگی.
***
راوی: دوستای قشنگم، روزی از روزها نیلوفر به همراه پدر و مادرش تصمیم گرفتند به دیدن عمه لادن برن. خونه عمه لادن خارج از شهر بود. نیلوفر در بین راه از پشت پنجره ماشین بیرون را تماشا میکرد و با اینکه از دیدن مناظر و آسمان آبی لذت میبرد، دلش می خواست هرچه زودتر به خونه عمه لادن برسن و ...
...
نیلوفر: بابا چرا نمیرسیم؟ کاش نگار هم میومد.
بابا: میرسیم دخترم، صبور باشه.
مادر: هنوز اول راه هستیم، فکر کنم یک ساعتی دیگه راه داریم تا خونه لادن جون.
نیلوفر: چرا عمه لادن خارج از شهر زندگی میکنه؟ آخه خیلی به ما دوره؟
پدر: عزیزم از وقتی یادمه لادن از شلوغی و ازدحام و... فراری و عاشق طبیعت و حیوانات و ... بود. مسلما تو شهر نمیتونست به خواستههاش برسه، برای همین تصمیم گرفت بیاد خارج از شهر و تو روستا زندگی کنه.
مادر: من هم یادمه از روزی که مدرک پرستاریش رو گرفت، گفت دیگه کاری تو شهر ندارم، و بالاخره هم مادربزرگ و پدرپزرگ رو راضی کرد و اومد به این روستا.
نیلوفر: یعنی برای عمه لادن تو شهر کار پیدا نمیشد؟!! این همه پرستار دارن تو شهر کار میکنند، عمه هم مثل اونها میرفت تو یک بیمارستانی جایی کار میکرد.
مادر: نیلوفر اتفاقا با اون عشقی که عمهات به کارش داره تو شهر، و کلا همه جا کار براش زیاده.
نیلوفر: خب پس چرا انقدر به خودش سختی داد و رفت خارج شهر.
پدر: این از نظر تو سختیه دخترم، لادن با عشق و علاقه این راه رو انتخاب کرد. اون معتقده تو شهرها همه جور امکانات هست. دکتر هست، پرستار هست، معلم، مهندس و خلاصه همه چی کم و زیاد تو شهرها به خصوص شهرهای بزرگ پیدا میشه. ولی روستاییها از این امکانات محروم هستند. درست هم میگه، ببین تو همین سالهایی که عمهات اومده به این روستا چقدر وضع بهداشتی روستاشون بهتر شده، همین خانه بهداشتی که به راه افتاده.
مادر: یکی از صفات خیلی خیلی مشخص لادن روح خدمته که به نظرم انگیزه اصلی برای مهاجرت از شهر به روستا رو بهش داده.
پدر: بله. کاملا درست میگی، روح خدمت....
نیلوفر: کاش حداقل نگار بود و میگفت این روح خدمت که گفتین یعنی چی؟
پدر: جای دخترم که خیلی خالیه، اتفاقا اون هم مثل عمش به فکر خدمت کردنه. همین کاری که امروز میکنن. روز تعطیل به جای اینکه به فکر تفریح و گردش باشن با دوستاش جمع شدن تا پارک محله رو تمیز کنن.
مادر: نیلوفر، تو همین صحبتهایی که کردیم میتونی معنی روح خدمت رو متوجه بشی. وقتی ما آدمها تو هر شرایطی که هستیم به فکر همنوعانمان و موجودات دیگه باشیم و تو همه کارهامون خدا رو در نظر بگیریم و تا اونجایی که در توان داریم به دیگران کمک کنیم، اون وقته که روح خدمت کردن در ما زنده شده.
نیلوفر: من هم وقتی بزرگ شدم همه ی سعیم رو میکنم که خدمت کنم، درست مثل عمه لادنم.
پدر: دخترم، خدمت کردن به سن و سال و بزرگ کوچیکی نیست. تو همین الان هم میتونی آدم مفیدی برای اطرافیانت باشی، که البته هم هستی.
نیلوفر: چطوری؟ من که الان کار خاصی نمیکنم!!!! من فقط مدرسه میرم و میام، گاهی هم با دوستام با هم دیگه بازی میکنیم و درس میخونیم. همین.
مادر: نیلوفر همونطور که بابات گفت خدمت کردن سن و سال نداره. شاید چون تازه داری معنی خدمت کردن رو متوجه میشی ندونی تو خیلی از کارهایی که انجام میدی، روح خدمت کردن هست.
مثلاً، همین که دانشآموز خوبی هستی و نسبت به وظائف مدرسه مسئولی، در کنار درست تو کارهای خونه هم به خانوادهات کمک میکنی، یا مثلا بارها دیدم به دوستانت تو درسها کمک کردی، یادته سال قبل، امتحانات آخر سال نگران اون دوستت بودی که تو درساش کمی ضعیف بود، اسمش چی بود؟
نیلوفر: پانی رو میگی؟ پانتآ...
مادر: آره پانی.
نیلوفر: آخه اون چند هفته مریض شد و غایب بود، از درسها عقب افتاد. من هم دوست نداشتم نمرههاش کمتر از من بشه.
مادر: همین دیگه، این یعنی به فکر دیگران بودن، یعنی روح خدمت داشتن. اینکه تو به اندازهی خودت به فکر دوستتی و نگرانِ غیبتش و عقب افتادنش تو درسها، خیلی پسندیده است.
...