داستانهای نیلوفر
قسمت ۱۰ - دستِ شکسته نیلوفر
قبول کردن اتفاقهای ناگهانی و از پیش تعیین نشده کار چندان راحتی نیست ولی اگر بدانیم و باور داشته باشیم علت همه اتفاقات این چنینی که ما مسببش نبودیم، اراده و خواست خداوند هست و شاید بعد از طی کردن یک مسیر سخت به چیزهایی ورای هدفمان دست یابیم، آن وقت است که پذیرفتن این اتفاقها برایمان راحت میشود نیلوفر امروز در چنین شرایطی قرار گرفته، دستاش در مدرسه آسیب دیده و با تشخیص پزشک آن را گچ گرفتند.
***
مادر: الو، بفرمایید.
مدیر: سلام خانم گنجی، از مدرسه رشد مزاحمتون میشم. فخار هستم.
مادر: روزتون بخیر خانم فخار، در خدمتم.
مدیر: متاسفانه برای نیلوفر حادثهای رخ داد و دستش آسیب دید.
مادر: ای وای ... چی شده؟
مدیر: اصلاً جای نگرانی نیست، به خیر گذشت. الان آوردیمش بیمارستان، من خودم هم کنارش هستم، احتمالا دستش شکسته و باید گچ بگیرن.
مادر: حالش خوبه، میتونم باهاش صحبت کنم؟
مدیر: عرض کردم، جای نگرانی نیست. الان بردنش رادیولوژی که از دستش عکس بگیرن.
مادر: کدوم بیمارستان؟ خودم رو سریع میرسونم.
مدیر: بیمارستان مفید، خیابان بالای مدرسه.
مادر: بله بله آدرس رو بلدم. تا چند دقیقه دیگه اونجا هستم. ممنون.
مدیر: خواهش میکنم، کاری نکردم، تشریف بیارین.
مرجان: چی شده؟ بیمارستان؟! برای نیلوفر اتفاقی افتاده؟
مادر: آره، احتمالا دستش شکسته، ببخش، بعد از این همه مدت اومدی پیشم، حالا این اتفاق افتاده.
مرجان: ببخش چیه؟ انشاالله که به خیر میگذره، پاشو... من هم باهات میام.
مادر: نه، خودم میرم، بیمارستان چند تا کوچه بالاتره، نزدیکه. فقط تو حواست به غذاهای رو اجاق گاز باشه. ببخش واقعاً...
مرجان: باشه عزیزم، پس تو برو، اصلا هم فکر من نباش... منتظرم تا برگردی.
...
مادر: سلام خانم فخار، گنجی هستم، نیلوفر کجاست؟
مدیر: سلام خانم گنجی... اونجا نشسته، منتظر دستش رو گچ بگیرن. خدا رو شکر به خیر گذشت.
مادر: نیلوفر، عزیزم.
نیلوفر: مامان جون. چقدر خوب که اومدی، دستم شکسته، باید گچ بگیرم.
مدیر: البته نشکسته، مو برداشته، ولی دکتر گفت باید چهار هفته تو گچ باشه.
نیلوفر: چهار هفته؟!! خیلی زیاده، یه ماه. اینطوری که هیچ کاری رو نمیتونم درست و راحت انجام بدم. تکالیف مدرسه رو چکار کنم؟!
مدیر: دخترم نگران نباشه، تو از پسش بر میای.
مادر: خانم فخار درست میگن، باید خدارو شکر کنیم، میتونست اتفاق بدتری بیفته.
...
مرجان: خوب نیلوفر تعریف کن ببینیم چی شد.
نیلوفر: زنگ ورزش داشتیم بسکتبال بازی میکردیم که یکی از بچهها تعادلش رو از دست داد و منو محکم گرفت، من هم تعادلم رو از دست دادم و دو تایی با هم افتادیم زمین، ولی دوستم افتاد روی دستِ من...
مرجان: خب باز هم به خیر گذشت.
نیلوفر: آره مرجان جون، ولی با اینکه دکتر دستمو گچ گرفت هنوز خیلی درد میکنه.
مادر: نگران نباش عزیزم، دکتر گفت دستت فقط مو برداشته، اگه داروهات رو مرتب بخوری و یه ماه هم این گچ رو تحمل کنی، حتماً دستت دوباره عین روز اولش میشه.
نیلوفر: ای خداااا آخه این چه بلایی بود سر من آوردی؟ مگه من چه گناهی کرده بودم؟
مادر: نیلوفر، عزیزم، این چه حرفیه که میزنی؟! تقصیر تو نبوده که این اتفاق افتاده.
نیلوفر: خوب چون تقصیر من نبوده دارم اینو به خدا میگم. آخه این همه کار دارم، باید تمرین گیتار کنم، نقاشی بکشم، وای تکالیفم رو چطوری بنویسم؟! حتی با این دست گچ گرفته غذا خوردن هم سخت میشه.
مادر: انقدر ناراحتی نکن، بذار الان میزو میچینم و با خاله مرجان ناهار میخوریم. گل میگیم و گل میشنویم. تازه تا یک ماه لازم نیست تو کارهای خونه کمک کنی.
نیلوفر: وای مامان، حاضرم هر روز کارهای خونه رو به تنهایی انجام بدم، چقدر زندگی با این دستِ مو برداشته کسلکننده میشه.
مرجان: انقدر ناراحت نباش، این روزها میگذره. اتفاقه دیگه، برای هر کس ممکنه پیش بیاد.
نیلوفر: درست مرجان جون، ولی چرا این اتفاق برای من افتاد، چرا برای کس دیگهای نیفتاد؟! چرا خدا کاری کرد که برای من این اتفاق بیفته؟!
مرجان: نیلوفر جونم بذار تا غذا حاضر میشه برات یه خاطره تعریف کنم. حتماً مامانت هم یادشه. نوزده بیست سال پیش بود که کنکور دادم و رشته دندانپزشکی قبول شدم، خب مسلماً خیلی خوشحال بودم ولی از طرفی هم دلم گرفته بود.
نیلوفر: چرا آخه؟
مرجان: میگم برات. من دانشگاه قبول شده بودم، اون هم رشتهای که خیلی دوست داشتم و براش تلاش کرده بودم. ولی سه تا از دوستانم، یعنی همین مامان خانمت و دو تا از دوستهای مشترکمون به خاطر اعتقاد و باورشون به دیانت بهائی از ادامه تحصیل منع شدن. من مطمئن بودم که اون ها هم شایستگی دارند تا در رشتهی تحصیلی مورد علاقشون در دانشگاه ادامه تحصیل بدن
...