مزرعه سبز
قسمت ۳ - هدیه تولد
این قسمت به معرفی صفت رازداری میپردازد. این که چگونه به پیمان و قولی که بستند پایبند بمانند.
***
راوی: یکی بود یکی نبود، توی یک مزرعه گندم یه عالمه حشره جور واجور در کنار هم زندگی میکردند... در یک بعدازظهر گرم پروانه داشت با احتیاط چند گلبرگ بزرگ را به طرف خونهاش میبرد.
پروانه: آه... چقدرم سنگینه... یه وقت کسی منو نبینه. هنوز خیلی مونده... بهتره کمی استراحت کنم.
ملخ: سلام پروانه.
پروانه: واای... چه خبرته؟... تو دیگه از کجا پیدات شد؟ این چه وضع اومدنه؟
ملخ: از روی اون گل داشتم نگات میکردم... گفتم بپرم پایین و احوالی بپرسم... م م م... اونا چیه پشتت قایم کردی... آخه گلبرگهای به این بزرگی که پشت تو مخفی نمیمونن.
پروانه: چقدرم که فضوله... هیچی بابا... میخوام... میخوام برای خودم یک جای خواب نرم و راحت درست کنم... حالا که فهمیدی... دیگه باید برم.
ملخ: واسه خودت؟ تو که روی گلها میخوابی... دیگه به این گلبرگها چه احتیاجی داری؟
پروانه: اااه... خیلی خوب بهت میگم... ولی باید قول بدی که به کسی نگی... میخوام برای هزار پا یک رختخواب رویایی و استثنایی درست کنم. چند روز پیش که به دیدنش رفتم، دیدم که برگی که روش میخوابه پاره شده، تازه خیلی هم کوچیکه... 10 تا از پاهاش رو زمین میمونه. ملخ، تو قول دادیا... میخوام روز تولدش اون رو به هزارپا هدیه بدم.
ملخ: باشه پروانه... فهمیدم... با من کاری نداری؟ من رفتم.
راوی: نزدیک چمنزار، ملخ به شبتاب رسید که داشت روی چمنها استراحت میکرد.
ملخ: هی... شب تاب... چطوری؟ چه خبر؟
شبتاب: سلام ملخ... من خوبم... خبری هم ندارم... دارم کمی استراحت میکنم.
ملخ: راستی راستی شبتاب... تو میدونی کی تولد هزارپاست؟
شبتاب: راستش رو بگو... چی شده حالا اینقدر به فکر هزارپا افتادی؟
ملخ: آخه میدونی... پروانه داشت واسه هزارپا یک هدیه ویژه درست میکرد... البته گفت این رو به کسی نگم... البته تو که کسی نیستی، تو دوست عزیز من شبتابی.
شبتاب: حالا این هدیه ویژه چی هست؟
ملخ: منم دقیقا نمیدونم چه شکلیه... اما اون گفت که قراره یه رختخواب راحت و زیبا به هزارپا هدیه بده... اگه به این هزارپای تنبل باشه که حاضر نیست یه کم واسه راحتی خودشم تلاش کنه... ولی شبتاب به کسی چیزی نگیها.
شبتاب: نه ملخ جون... خیالت راحت باشه... تولدش فرداست.
ملخ: من دیگه میرم... خداحافظ.
راوی: همینطور که شبتاب روی چمنها دراز کشیده بود و داشت ابرها رو تماشا میکرد، شروع کرد به خیالپردازی و فکر کردن در مورد هدیه هزارپا.
شبتاب: خوش به حالش... چه لذتی میبره... حتما باید خیلی قشنگ باشه... آخه پروانه خیلی باسلیقه است... شاید قرمز باشه... شایدم صورتی...
راوی: اون اینقدر توی افکارش غرق شده بود... که اصلا متوجه زنبور که چند لحظه بالای سرش ایستاده بود، نشد.
زنبور: چی قرمزه؟ پروانه داره چی درست میکنه... ها؟ زود بگو ببینم.
شبتاب: تویی زنبور... اصلا نفهمیدم کی اومدی... چیز مهمی نیست... پروانه داره واسه هزارپا یک رختخواب خوش رنگ و قشنگ درست میکنه... میخواد غافلگیرش کنه.
زنبور: ا... که اینطور... کاش واسه منم درست میکرد... اون هزارپا بیسلیقه که کلی وقته رو اون برگ پاره میخوابه... واسش دیگه فرقی نداره... حالا کی تولدشه؟
شبتاب: فردا دیگه... تو هم میای؟
زنبور: آره... میبینمت. زززز...
راوی: امروز روز تولد هزارپاست... همه به خونه اون اومدن تا به دوستشون تبریک بگن و با هم این روز رو جشن بگیرن.
کفشدوزک: کرم کوچولو... تو چی کادو آوردی؟
کرم کوچولو: من براش با گل رس لیوان درست کردم، تو چی؟
کفشدوزک: منم یک پتوی خال خالی آوردم براش... امیدوارم دوست داشته باشه.
سوسک: ها... هزارپا جان بیا اینجا باباجان... بیا.
هزارپا: من رو صدا کردین... نکردین؟
سوسک: ببین باباجان... من حال نداشتم تو این گرما بیرون برم... نتونستم برات هدیه آماده کنم، اما امیدوارم همیشه خوب و سالم باشی.
ملخ: بابا سوسکی... دیگه کی از شما انتظار داره؟ عوضش پروانه جبران میکنه.
زنبور: آره... راست میگه... منم میدونم... یک رختخواب نرم و خوشگل... برای هزارپا خان تنبل... خوش به حالت هزارپا.
شبتاب: هزارپا جون... پروانه کلی واسش زحمت کشیده... بیسلیقگی نکن مثل این یکی پاره و داغون بشهها... حالا پروانه کجاست؟ چرا هنوز نیومده؟
پروانه: هزارپای عزیز... تولدت مبارک... اینم یه هدیه ویژه برای دوست عزیزم.
هزارپا : بیا تو پروانه... ممنون.
پروانه: حالا بازش کن ببین چی برات آوردم.
هزارپا: مگه یک رختخواب نرم و قشنگ نیست؟ دستت درد نکنه.
پروانه: ها؟ چی؟ تو میدونی؟ ملخ...؟
...