قسمت ۲ - یک ظرف عسل
مزرعه سبز

قسمت ۲ - یک ظرف عسل

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

در این قسمت کودکان با صفت بخشندگی و سخاوت آشنا می‌شوند و با داستان با چالش‌هایی که کودک در مسیر یادگیری این صفت طی می‌کند، همراه می‌شوند. *** راوی: یکی بود یکی نبود. توی یک مزرعه گندم یک عالمه حشره جور واجور در کنار هم زندگی می‌کردند. تو یک شب مهتابی که همه حشرات تو خونه‌هاشون خوابیده بودند، زنبور هنوز مشغول مرتب کردن کندو و درست کردن عسل بود. زنبور: خوب... این آخریشه... زززز عجب عطری داره این عسل... دیگه باید برم بخوابم تا فردا دوباره با انرژی برم سراغ گل‌های مزززرعه... واقعا که این کار پر زحمت‌ترین کار دنیاست. زنبور: یعنی کی می‌تونه باشه زززز... این موقع شب؟؟؟ زنبور: ااا... تویی ملخ... چی شده...؟ ملخ: زنبور جان به دادم برس... دیگه طاقتم تموم شده... آخ پام... امروز که داشتم از این گندم به اون گندم جست می‌زدم... یهو پام پیچ خورد و افتادم زمین... ای ی ی... درد پام نمی‌ذاره بخوابم... گفتم بیام پیش تو... آخ پام... آخه شنیدم که اگه عسل رو روی محل درد بذاری، آرومش می‌کنه... شاید بتونی کمی عسل به من بدی که رو پام بمالم و پام بهتر بشه. زنبور: هه... والله چی بگم؟... ااا... ممم... امروز زیاد نتونستم عسل جمع کنم... همین‌هایی هم که دارم واسه زمستون خیلی کمه... چند روز دیگه هم که جشن آخرین گل‌های پاییزیه و من می‌خوام تو مسابقه خوشمزه‌ترین عسل شرکت کنم. راستی اگه پاهاتو تو کاه گرم بذاری بهتر میشه و می‌تونی بخوابی... من دیگه باید برم ملخ جان... امیدوارم پات بهتر بشه ... شب بخیر. ملخ: ولی آخه... زنبور... زنبور... راوی: فردای اون روز زنبور در حالی که داشت روی گل‌ها پرواز می‌کرد و شیره‌ی اونها رو توی کیسه‌اش می‌ریخت  چشمش به کفشدوزک افتاد که زیر بغل سوسک رو گرفته بود و به اون کمک می‌کرد تا بتونه راه بره. کفشدوزک: آره خوبه... یواش‌تر سوسکی... مراقب باش. زنبور: ززززز... سلام کفشدوزک... کجایی؟؟... داشتم دنبالت می‌گشتم. بگو ببینم کارات رو واسه‌ی جشن آخرین گل‌های پاییزی انجام دادی یا نه؟... اااا... چطوری سوسکی؟؟... خوبی؟؟ کفشدوزک: نمی‌بینی چقدر مریضه؟ دیگه خیلی پیر و ناتوان شده... دکتر گفته باید خوراکی‌های مقوی بخوره تا حالش بهتر شه... مثل میوه‌های تازه شیره درخت و از همه بهتر عسل. راستی اگه کمی عسل از کندوت براش بیاری خیلی خوب میشه‌ها... زنبور: زززز... من؟... ای بابا... این همه زنبور تو این مززززرعه‌ست... چرا همش میاین سراغ من؟... راستی کفشدوزک من خیلی کار دارم دیگه باید برم... خداحافظ... امیدوارم بهتر بشی سوسکی. راوی: زنبور با عجله به سمت کندو به پرواز در آمد. اون برای جشن آخرین گل‌های پاییزی خیلی هیجان‌زده و خوشحال بود. دوست داشت عسلی که اون درست می‌کند بهترین و خوش‌مزه‌ترین خوراکی باشد که توی مسابقه وجود دارد... ناگهان صدای یکی از دوستاش توجه اون رو جلب می‌کند. هزارپا: ای زنبور... صدای من رو می‌شنوی؟... نمی‌شنوی؟ زنبور: زززز... چی شده هزار پا چرا اینقدر داد می‌زنی؟ هزارپا: بیا پایین کارت دارم. زنبور: زززززز. هزارپا: با این بارونای پاییزی که اومده یک چاله‌ی آب بالای تونل کرم کوچولو درست شده، آب هم از روی یک سوراخ کوچیک سقف به داخل تونلش می‌چکه، اگه سقف تونلش رو درست نکنه رو سرش خراب میشه. زنبور: حالا خودش کجاست؟ هزار پا: توی تونل. پروانه براش گل درست می‌کنه، اونم با گل سوراخ رو پر می‌کنه، اما گل که فایده نداره... فایده داره؟ پروانه: اااا... زنبور... تویی؟ ببین همه‌ی دست و بالم گلی شده... از طلوع آفتاب دارم گل درست می‌کنم... منم که از گل و خیسی و کثیفی متنفرم... ولی آخه کرم کوچولو گناه داره... بدون کمک از پسش بر نمیاد. هنوز گل درست کنم کرم کوچولو؟... اصلا صدای منو می‌شنوی؟ زنبور: هی کرم کوچولو... زززز... حالت خوبه؟ کرم کوچولو: وای ی ی زنبور... نمی‌دونم چکار کنم... تمام زندگیمو آب برداشته... تو فکری به ذهنت نمی‌رسه؟... باید یک چیز چسبناک پیدا کنم که آب اون رو خراب نکنه... آها فهمیدم... می‌تونی برام یکمی از موم‌هایی که درست می‌کنی بیاری؟ پروانه: این دقیقا چیزیه که بهش احتیاج داریم. موم هم ضد آبه و هم چسبنده... واقعا فکر خوبیه. زنبور: آخه می‌دونی چیه؟... مقدار کمی موم دارم که خودم بهش احتیاج دارم اما قول میدم اگه فکری به ذهنم رسید بهت بگم. الان دیگه باید برم... با من کاری نداری هزارپا؟ خدافظ پروانه. راوی: بالاخره روز جشن فرا رسید... زنبور روزهای زیادی برای جشن روزشماری کرده بود و حالا با شادی به طرف محل جشن به راه افتاد. ...