طاهره قرة العین
۹- غوغا در قزوین
در آن اوقات قرهالعین در خانه پدرش ساکن بود ولی برای انتشار معارف آیین بابی در خانه برادرش مشغول میشد. ملاحسین بشرویهای قبل از عزیمت به ماکو جهت زیارت حضرت باب، در قزوین و در خانه آقا محمدهادی فرهادی، قرهالعین را ملاقات نمود. آقا محمدهادی فرهادی از تجار قزوین بود که خود و خانداناش به آیین بابی ایمان آورده بودند.
***
راوی: در آن اوقات قره العین در خانه پدرش ساکن بود ولی برای انتشار معارف آیین بابی در خانهی برادرش مشغول میشد ... ملاحسین قبل از عزیمت به ماکو جهت زیارت حضرت باب، در قزوین و در خانهی آقامحمدهادی فرهادی، قره العین را ملاقات نمود ... آقا محمد هادی فرهادی از تجار قزوین بود که خود و خاندانش به آیین بابی ایمان آورده بودند، او در انتشار آیین جدید و وفاداری سر آمد خاندان بود و با قیام همه جانبه در خدمت امر و کمک به اصحاب و مومنین حضرت باب از هیچ کمکی دریغ نداشت.
...
مرد 1: خوش آمدید، راحت باشید، به خاطر پدرعیالم، اینجا در امانیم،... به اینجا دستدرازی نمیکنند ... بفرمایید چای.
مرد 2: چه رشوههایی که ملاتقی، از مردم در حل و فصل محاکمات و مرافعات نگرفته بود ... بعد خود را عالم بزرگ میخواند.
مرد 3: گفتیم از شر آن ملعون بدطینت خلاص شدیم حالا پسر خبیث او ملامحمد قد علم کرده، خدا لعنتشان کند.
مرد 1: جناب آقا محمدهادی فرهادی را که میشناسید؟
مرد 2: خدا حفظش کند ... تاجر بزرگواریست ... همه گونه خدمتی در امر حضرت باب کرده است ... شنیدم جناب فرهادی هنگام مراجعت جناب قره العین و همهی اصحاب، تمام ملزومات ایشان را به عهده گرفت ... در استقرار اصحاب در خانهها بسیار تلاش کرد
مرد 1: ایشان هم به جهت اعتقادش به حضرت باب پس از قتل ملاتقی، مَعرَض اتهام بستگان ملاتقی قرار گرفت.
مرد 3: این که چیزی نیست ... ملا محمد شوهر قره العین که از ایشان به خاطر جدائیاش دل خونی دارد، نخستین فردی را که در توطئه قتل پدرش متهم کرد قره العین بود ... اگر جناب قره العین پیش از این به مومنین اطلاع نمیدادند که جا به جا شویم اکنون تمام مخلصین در حبس و شکنجه بودند.
مرد 2: باز هم خدا را شکر که شکایتش علیه قره العین نزد حاکم سودی نداشت و دلیلی بر مجرم بودن ایشان نیافتند و تبرئه شدند.
مرد 3: اینطور نیست برادر ... ملامحمد تصور و توهم کرده بود که قره العین و روسای بابیه با هم نقشهی قتل پدرش را کشیدهاند ... برای اعتراف قره العین از حکومت خواسته بودند که ایشان را آزار بدهند و بازپرسی کنند ... در دارالحکومه، جلاد تا میخواست دست خدمهاش کافیه خانم را جهت اعتراف بسوزاند، فریاد مامورین از بیرون شنیده شد که گفتند قاتل ملاتقی پیدا شد، اینگونه قره العین از تهمت و شکنجه رهایی یافت.
مرد 2: عجب ... آخر این چه غفلت و نفرتیست؟
مرد 1: من هم مبهوت این کینه هستم ... دیدید که، سرانجام توانست به کمک بستگان خود، قره العین را در خانه پدرش محبوس نماید و کاری کند تا مدام تحت نظر باشد و اجازهی خروج از اتاقش را نداشته باشد ... ولی قلبش را که مومن به امر حضرت باب است را نمیتواند محبوس کند، افسوس این را نمیداند.
مرد 3: مگر توانست قلب ما را از این عشق و ایمان دور کند، پدرش جزای عملش را گرفت ... آن هم از جانب خداوند.
مرد 2: درست است برادر ... حضرت باب هنگام اقامت کوتاهشان در قریه سیاه دهان توضیحاتی خطاب به ملا عبدالوهاب و ملاتقی برغانی و ملامحمدصالح برغانی و حاج سید تقی قزوینی ارسال فرمودند.
مرد 1: آه ... یادم آمد ... تمام این علما را به تحقیق آیین جدید و ایمان آوردن توصیه فرمودند ... ملا محمد تقی نامه را پاره کرد و کلمات زشتی نسبت به حضرت باب بر زبان آورد که وقتی به اطلاع حضرت باب رسید کلمات قهریه اداء فرمودند.
مرد 2: پدر قره العین هم ترس از خوار شدن در نزد علما و ساقط شدن اعتبارش را بهانه کرد ... عجب بهانهای.
مرد 3: چه کنیم برادر ... من باید بروم سری به اطراف بزنم ... نگران اوضاع مومنین هستم شاید کاری از من بربیاید.
مرد 1: فعلا حرکتی نکن ... روز است و تو را میشناسند ... آنها به تمام خانههای مومنین به امر هجوم بردهاند ... شنیدم حتی با نردبان از بالای بامها وارد خانههایشان میشدند ... غوغای بزرگی بعد از مرگ مردی ستمگر و بی دین و بدزبان به راه افتاده ... باید خود را برای نصرت امر حفظ کنیم.
...