طاهره قرة العین
۱۲- ملاقات با خورشید
دفتر سرنوشت قرهالعین ورق سپید تازهای خورد تا در آن برگ زرین، رویدادهای عظیم دیگری که در تقدیرش بود ثبت گردد و آثار باشکوهی که ماموریتاش در این عالم بود و هدف نهایی و والایی که در دل داشت ظاهر گردد. سفر قرهالعین آغاز شد. با این که در آن زمان خروج زنان از دروازه شمیران، سربازان را به تحقیق بیشتر وا میداشت، اما قرهالعین و خدمهاش خوشبختانه بدون هیچ پرسش و جستجوی مامورین از دروازه گذشتند و راهی خراسان شدند. قرهالعین در حال نزدیکتر شدن به میثاقاش بود.
***
خدمه زن: این چند روزی که قره العین میهمان جناب میرزا حسینعلی هستند، با اینکه همه جا به دنبالشان میگردند با کمال فصاحت با نفوسی که به دیدن میرزا میآیند از پس پرده گفتگو میکنند.
خدمه مرد: چنین گوهری باید وضعش این چنین باشد خواهر جان؟ در بالا خانه اقامت کنند؟
زن: راست میگویی من هر بار برای بردن چای و خوراک به محضرش میرسم نوری در چهرهاش میبینم که قلبم فرو میریزد ... زیبایی رویش به کنار، حسن خلقش، بیان لطف و مهربانیاش هر کسی را مجذوب میکند.
مرد: ما هنوز دانش بی بدیلش را درک نمیکنیم و آنچه را که به چشم میبینیم فقط اشخاص مهمی هستند که تنها با یک دیدار و گفتگو مومن میشوند ... دیروز شخصی به نام شیخ سلمان هندیجانی با نگرانی آمد و با شوقی بیوصف از محضرش خارج شد ... گویا پرواز میکرد ...
زن: من هم هر بار که در خدمتشان هستم با نیرویی دیگر و حالی عجیب خارج میشوم، خدا حفظشان کند ... بهتر است یک قوری چای تازه دم برایشان آماده کنم ... دلم میخواهد زود به زود به دیدارشان بروم.
مرد: خوش به حالت که میتوانی ... ولی فعلا نرو شیخِ جلیلی به نام سید یحیی دارابی در محضرشان هستند از پشت پرده مشغول گفتگو میباشند ...
زن: باشد ... خوب شد که گفتی.
مرد: اگرکاری نیست من برای خرید میروم، چیزی که کم نداری؟
زن: فعلا نه ... همان موادی که گفتم کافیست ... میهمان زیاد داریم ... اما هر چیزی تازهاش خوب است آن هم برای این میهمان عزیز و با کمالات.
مرد: حق با توست ... فعلا خدانگهدار.
...
قره العین: جناب سید یحیی دارابی شما فاضلی بزرگ هستید ... برایم آیات و احادیثی نظیر در و مروارید ناب خواندید، جناب یحیی اکنون که وقت نقل روایت نیست ... وقت جانفشانی در سبیل الله است ... عمل لازم است عمل ... باید به پا خواست و این دریای بیکران امر را به خفتگان نشان داد و بیدارشان کرد سید یحیی!
سید یحیی: آری ... باید عمل و جانفشانی کرد. با اجازهی شما خدانگهدار.
قره العین: موید باشی ... حق یارتان. خداوندا عاشقانت را یاری بفرما آمین.
...
یکی از اصحاب: جناب قره العین میدانید که جناب میرزا حسینعلی هم دشمنانی دارند که در کمین ایشان هستند تا آزاری برسانند ... اندک اندک این رفت و آمدها و هیجانات آنها در موقع خروج از این خانه سبب شده از وجود شما در خانه ایشان آگاه شوند ... لذا جناب حسینعلی ترتیبی اندیشیدند تا شما محفوظ بمانید، قرار است به خانه وزیر جنگ میرزا آقا خان اعتماد الدوله نوری بروید.
قره العین: میرزا آقاخان صدراعظم سابق! میرزا آقا خانی که به آسانی مورد غضب محمدشاه قرار گرفت و به کاشان تبعید شد.
یکی از اصحاب: متاسفانه ... جناب قره العین، جناب میرزا حسینعلی میخواهند در این مورد با شما گفتگو کنند ... در کتابخانه منتظر حضورتان هستند.
قره العین: چه مژدهای آوردهای برادر، دیدار نوراست و خورشید ... بیتاب دیدارشان بودم ... برویم.
راوی: دفتر سرنوشت قره العین، ورق سپید تازهای خورد تا در آن برگ زرین رویدادهای عظیمی که تقدیرش بود ثبت گردد و آثار باشکوهی که ماموریتش در این عالم بود و هدف نهایی و والایی که در دل داشت ظاهر گردد ... قره العین در حال نزدیک شدن به میثاقش بود.
...
خواهر میرزا آقا خان: جناب قره العین قدم روی چشم ما گذاشتید ... توفیقی بود که میزبان شما در این اوضاع باشم.
قره العین: از لطفت ممنون خاتون ... میرزا آقا خان نوری سلامتند؟
خواهر: خدا را شکر ... چه بگویم بانو ... به ناحق برادرم مورد غضب شاه قرار گرفت و به کاشان تبعیدش کرد.
قره العین: چه میدانیم خاتون، شاید خداوند او را با این تبعید از خطری دور کرده است ... خیر است.
خاتون: چه خوب گفتید بانو جان، هرگز این گونه در موردش فکر نکرده بودم ... اکنون میفهمم که چرا جناب میرزا حسینعلی نوری سفارش فراوان به پذیرایی و نگهداری از شما کرده است ... وجود شما آرامش است.
قره العین: وجود من مدتهاست در تلاطمی دائمی ست خاتون ... من هرگز پذیرایی و نگهداری نخواستم ... اکنون وقت آیات و دلایل است، وقت استقامت و آشکار کردن خرافات و وهم است ...
...