مداد نارنجی
یک راه حل جالب
تا به حال برای شما پیش آمده که درگیر مشکل یا احساسی باشید که ندانید با آن چه کنید؟ مداد نارنجی از مسالهای که برای متین پیش آمده بود تعریف میکند. متین برای حل مسالهاش راههای جالبی پیدا کرد.
[gallery ids="100535,100536,100537"]
دیروز هوا بارونی بود. متین تصمیم گرفت قسمتی از راه رو پیاده زیر بارون بره مدرسه، چون متین بارون رو خیلی دوست داره. وقتی چالههای کوچیک آب رو تو خیابون میبینه دلش میخواد بپره توش و آب بازی کنه. اما یادتون باشه بچهها، متین ازمامان و باباش اجازه گرفته بود و لباسم پوشیده بود. وقتی رسید معلم تو مدرسه در مورد بارون و رعد برق با بچهها حرف زده بود در مورد اینکه بارون چجوری به وجود میاد. آبها از دریاها و رودخونهها بخار میشن و تبدیل به ابر میشن. ابرها میبارن و بعد متین فهمید رعد و برق چیه و چجوری به وجود میاد. تو مدرسشون کلی بازی در مورد بارون و رعد و برق کردند. یکی از بچهها رعد میشد و یکی دیگه برق و وقتی به هم میرسیدند کف دستهاشون رو به هم میزدند و میگفتند دنگ.
راستی بچهها، شما تا به حال رعد و برق دیدین؟ صداشو شنیدین؟ اما بچهها، متین امروز وقتی داشت نقاشی میکشید احساس ترس رو نقاشی کرد. اما چرا؟ یعنی از چی ترسیده بود؟
قبل از اینکه جریانش رو براتون تعریف کنم ازتون میخوام بپرسم شما از چی میترسید؟ وقتی میترسید چی کار میکنید؟
متین دیشب ترسیده بود، ولی خیلی کارهای جالبی انجام داد. دیشب که هوا بارونی بود اینقدر بارون شدید بود که تو خیابونا آب راه افتاده بود. وقتی شب شد متین چراغ اتاقش رو خاموش کرد و خوابید. اما یه دفعه با یک صدای بلند از خواب پرید. صدای آسمون قرنبه بود و احساس ترس کرد. نمیدونست چی کار کنه. اول یکم شروع کرد گریه، آخه خیلی ترسیده بود. بعد فکر کرد بره پیش مامان و باباش اونجا بخوابه، اما یادش اومد که مامان و باباش خیلی خسته بودند و نیاز دارند استراحت کنند. بعد یه فکری به ذهنش رسید، رفت پنجره اتاقشو بست تا صدا کمتر بیاد. اما هنوز میترسید، نمیدونست چی کار کنه تا یکم ترسش کمتر شه. اولین کاری که کرد رفت زیر تختش قایم شد. زیر تختش پر از وسیله بود. به زور خودش رو جا کرد و قایم شد. بعد چند لحظه فهمید فقط احساس ترس نداره، احساس خستگی و خوابآلودگی هم داره. با خودش فکر کرد نیاز به چی داره؟ نیاز به امنیت و استراحت. بعد فکر کرد برای نیازهایش چی کار کنه؟ دلش میخواست بخوابه، ولی حس ترس نمیذاشت راحت بخوابه. همینجوری که داشت به احساس ترس فکر میکرد یاد مدرسه افتاد که معلمشون براشون توضیح داده بود چرا وقتی رعد و برق میشه صدای بلند ایجاد میشه. وقتی دو تا ابر بهم برخورد میکنند هم صدا دارن هم نور. به خاطر همین میگیم رعد و برق. وقتی بازیهای تو مدرسهشون راجع به رعد و برق رو یادش اومد، حس ترسش کمتر شد. بعد یه دفعه یاد من افتاد، اومد نشست و کلی نقاشی کشید. از مدرسشون، از احساسش، از رعد برق، از زیر تختش، و خیلی چیزای دیگه. وقتی نقاشی میکرد انگار حالش بهتر میشد و ترسش کم میشد. بچهها، متین راههای زیادی رو هم امتحان کرد برای اینکه حس ترسش کم بشه. شما چه پیشنهادی براش دارید؟ راستی یه کار جالب هم کرد، وقتی داشت نقاشی احساس ترسش رو میکشید میخندید. اولش من فکر کردم مگه ترس خنده داره؟ بعد دیدم ترسش رو خندهدار کرده. برای ترسش کلاه تولد گذاشته بود و دماغش رو مثل دلقکها قرمز کرده بود، خیلی خندهدار شده بود. بعد دیگه بچهها متین واقعا خسته شده بود و خوابش میومد. وقتی رفت تو تخت خیلی آروم و راحت خوابید.
شما هم میتونین امتحان کنین. یک بار از احساس ترس یک نقاشی بکشین، بعدم اون رو خندهدار کنین. اگه دوست داشتین هم برای من نقاشیتون رو بفرستین. تا داستان بعدی خدانگهدار.