آب در کوزه و ما
قسمت 15 - پدر و مادر خوب
من هم مثل خیلیهای دیگر فکر میکردم پدر و مادر خوب آنهایی هستند که نگذارند بچههایشان از نظر خوراک و پوشاک و بهداشت و وسائل تحصیل کمبودی داشته باشند. فکر میکردم خوشبختی بچهها در همین چیزهاست. وقتی با الهام آشنا شدم، متوجه شدم که چیز مهمتری از مراقبت از سلامت و تغذیه و تحصیل بچهها هم وجود دارد. این که بتوانند قابلیتهای روحانی را که مثل جواهرات یک معدن در وجودشان پنهان شده کشف و استخراج کنند.
***
راوی: من هم مثل خیلیهای دیگر فکر میکردم پدر و مادر خوب آنهایی هستند که نگذارند بچههایشان از نظر خوراک و پوشاک و بهداشت و وسائل تحصیل کمبودی داشته باشند. فکر میکردم خوشبختی بچهها در همین چیزهاست. وقتی با الهام آشنا شدم، متوجه شدم که چیز مهمتری از مراقبت از سلامت و تغذیه و تحصیل بچهها هم وجود دارد. این که بتوانند قابلیتهای روحانی را که مثل جواهرات یک معدن در وجودشان پنهان شده کشف و استخراج کنند. من و بهمن میخواستیم بدانیم چطور میتوانیم به تربیت اخلاقی و روحانی بچههایمان و به خصوص شانیا که تازه وارد پیشدبستانی شده بود، کمک کنیم.
الهام پیشنهاد داد که کلاسی برای شانیا و دختر خودش و پسر خواهرش تشکیل بدهد. بچهها در این کلاس ارتباط با خدا را یاد میگرفتند و با قصه و مثال و بازی و سرود و نقاشی، فضائلی مثل صداقت و عدالت و قلب پاک را تمرین و در خودشان تقویت میکردند. وقتی قضیهی حسادتها و آزارهای نیلی، همکلاسی شانیا پیش آمد، فهمیدم که چقدر مهم است که بقیهی بچهها هم از این تربیت روحانی و اخلاقی برخوردار باشند. این در نهایت منجر به قصهگویی بچهها شد.
قضیه این بود که من و الهام قصههایی را دربارهی فضائل اخلاقی تهیه کردیم و به کمک مدیر مدرسه در اختیار والدین بچهها گذاشتیم. بچهها این قصهها را که در بارهی فضیلتهای مختلف اخلاقی بود بارها و بارها برای هم تعریف میکردند. حالا دیگر شانیا هر وقت به خانه میآمد از این که قصهاش را سر صف یا سر فلان کلاس تعریف کرده برایمان میگفت. من و پدرش هم از این خوشحال بودیم که حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با دیگران برای او که بسیار کمرو و خجالتی بود، روز به روز آسانتر میشود و هم از این که میدیدیم دارد به تربیت روحانی و اخلاقی بقیهی بچههای مدرسهاش کمک میکند.
من و الهام امیدوار بودیم که این اقدام کوچک بتواند تغییرات زیادی را در روابط و در فضای مدرسه ایجاد کند. رفت و آمدهای بیشتر ما به مدرسه باعث شده بود که بیشتر با فضای مدرسه و مشکلات آن آشنا بشویم. بدترین مشکل دلسردی و بیتفاوتی معلمین و حتی مستخدم مدرسه نسبت به وظایف خود بود. انگار که فقط میخواستند ساعات کاری خود را پر کنند تا آخر ماه حقوقشان را بگیرند، حقوقی که کافی نمیدانستند و از آن راضی نبودند.
میدانستم که از بسیار جهات حق با آنهاست. اما وقتی روحیهی آنها را با الهام که برای کلاسهایش هیچ دستمزدی دریافت نمیکرد، مقایسه میکردم، میفهمیدم که تمرکز روی جنبههای مالی و مادی، آنها را از چه لذت و شادی و شوری محروم کرده است.
آن روز که شانیا و سارا سرتا پا غرق خاک از کلاسشان بیرون آمدند، به نظرم آمد این فقط معلمها نیستند که دل به کار خودشان نمیدهند. به نظر میآمد که مستخدم مدرسه هم در پی فرصت است تا هر طوری هست از زیر بار انجام وظایف خود فرار کند و هر وقت که بتواند کارش را به گردن بچهها بیاندازد.
راوی: اما آن روزها چیزی که بیش از هرچیز دیگر فکرم را به خود مشغول کرده بود، ترس از ناپدید شدن همهی تغییرات خوبی بود که در زندگیمان رخ داده بود. کلاسهای اطفال شانیا اتفاق مهمی در خانهی ما بود. هر چهارشنبه که قرار بود کلاس در خانهی ما تشکیل بشود با شور و شوق خانه را مرتب و شانیا و علی را آماده میکردم.
وقتی الهام و بچهها میآمدند و کلاس شروع می شد هم با دقت جریان کلاس را دنبال میکردم تا بعدا بتوانم همه را برای بهمن تعریف کنم.
خیلی برایم جالب بود که بهمن با علاقه به حرفهایم گوش میداد. خوشحال بودم که حرف مهمی برای گفتن داشتم. این هم خیلی خوب بود که چیزی پیدا کرده بودیم که هر دو به آن علاقه داشتیم و دوست داشتیم دربارهی آن حرف بزنیم. موضوع کلاسهای شانیا خیلی ساده، اما بسیار عمیق و جذاب بود.
یک طورهایی من و بهمن هم داشتیم کم کم و همراه با شانیا قابلیتهای روحانی خودمان را کشف میکردیم.
به هیچ وجه دلم نمیخواست این فرصتها را از دست بدهم. اما حالا با برنامهی اضافهکاری بهمن و چرخشی شدن میزبانی کلاس شانیا احساس میکردم که داریم دوباره به همان جریان یکنواخت و کسالتبار زندگیمان بر میگردیم.
...