مداد نارنجی
مداد نارنجی

من می‌توانم شرایط مختلفی را بپذیرم

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

متین و دوستان‌اش در جایی خارج از خانه هستند که به شکل گروهی برای کارها تصمیم می‌گیرند و متین با یک مفهوم جدید آشنا می‌شود که به او کمک می‌کند بهتر با دوستان‌اش همراه شود. [gallery ids="101204,101205"] امروز متین تو دفترش یک درخت بلند کشیده بود، یک چادر مسافرتی کشیده بود، و یک اتوبوس مدرسه کشیده بود. متین با دوستانش به پیک نیک دو روزه رفته بودند. پیک نیک خیلی به متین خوش گذشته بود که البته چالش‌ها و مشکلاتی هم داشت. اما متین چیزهای زیادی رو یاد گرفت. جایی که رفتند پیک نیک خیلی قشنگ بود، رودخونه داشت و سرسبز بود. تو این پیک نیک قرار بود شب چادر بزنند و بخوابند. این اولین تجربه متین بود که شب خارج از خونه می‌خوابید و تو تخت خودش نبود. وقتی همه سوار اتوبوس شدند حس خوشحالی و هیجان داشتند و تمام راه با هم آواز خوندند و رقصیدند. بعد که رسیدن اول نوبت چادر زدن بود. بزرگترها به بچه‌ها کمک کردند تا چادرها رو بزنند. بعد قرار بود برای درست کردن غذا هیزم جمع کنند وچوب بیارند. متین و دوستاش رفتند و دنبال چوب گشتند و هر کسی مقداری چوب خشک برای آتیش زدن پیدا کرد. بعد همه بچه‌ها با همکاری هم در درست کردن غذا کمک کردند. در این بین با هم بازی کردند. تو طبیعت چیزهای جالبی دیدند مثل انواع حشرات و محل زندگیشون و انواع برگ‌های درختان و کلی چیزهای دیگه. بعد که نوبت غذا شد هر کسی ظرف غذایش را آورد. متین وقتی غذا را مزه کرد احساس کرد که غذا را دوست ندارد و مزه غذا به نظر متین جالب نبود. اول فکر کرد که خب غذا نمی‌خورد. بعد از چند دقیقه فکر کرد خب اگر غذا نخورد پس چجوری سیر بشه؟ چون خیلی گرسنه بود. بعد از چند لحظه تصمیم گرفت غذا را بخورد تا انرژی کارهای بعدی را داشته باشد. چون مثل وقتی تو خونه بود انتخاب دیگری نداشت و قرار بود تا موقع شام صبر کند و اگر غذا را نمی‌خورد و گرسنه می‌ماند دیگر توان بازی کردن نداشت. بعد از غذا خوردن بچه‌های مدرسه تصمیم گرفتند یک بازی گروهی بکنند. متین خیلی دوست داشت که فوتبال بازی کنند و پیشنهاد فوتبال داد. اما اکثریت بچه‌ها با والیبال موافقت کردند. متین از این که پیشنهادش رای نیاورده بود ناراحت شد و گفت خب من بازی نمی‌کنم، بعد از اینکه بچه‌ها تیم‌های خود را انتخاب کردند و شروع کردند به بازی متین متوجه شد که چقدر بازی والیبال می‌تواند جذاب و خوب باشد. بنابراین به بازی ملحق شد و با دوستانش بازی کرد. بعد از اینکه بازی تمام شد معلم در مورد یک موضوعی با بچه‌ها صحبت کرد. اسم موضوع انعطاف بود. وقتی معلمشان از انعطاف گفت یکی از بچه‌ها گفت که کلاس ژیمناستیک می‌رود و انعطاف بدنش خیلی زیاد است. معلم گفت این هم یک معنی انعطاف است اما معنی دیگری نیز دارد. ولی هیچ کدوم از بچه‌ها معنی دیگه انعطاف را نمی‌دانستند. معلم‌شون یک مثال زد. گفت مثلا وقتی می‌خواستند چادرها را نصب کنند تا کمی استراحت کنند چادر یکی از بچه‌ها در قسمت شیب‌دار نصب شده بود و جای بهتری پیدا نشد تا چادر نصب شود و همکلاسی متین انعطاف نشان داد و در همان چادر استراحت کرد، یعنی شرایط را پذیرفت. با این مثال متین یاد غذا و بازی والیبال افتاد و متوجه شد که او هم انعطاف نشان داده است.