آب در کوزه و ما
قسمت 16 - ماجرای دورکاری
گرما و نور زیادی به زندگی ما تابیده بود که به هیچ وجه نمیخواستم آن را از دست بدهم. برای همین نمیتوانستم از خبر اضافه کاری بهمن که تا چند ماه قبل خبر بسیار خوبی به شمار میآمد و قرار بود گشایشی در کارهایمان به وجود آورد، خوشحال باشم. نارضایتی من برای بهمن شوکهکننده بود. باورش نمیشد که با آن وضع مالی بدی که داشتیم بخواهم با چیزی که درآمد بیشتری برایمان فراهم میکرد، مخالفت کنم.
***
راوی: من بهشته هستم و از تجربیات و خاطرات خودم برایتان میگفتم. گفتم که به علت کمرویی و شاید تا حدی دست و پا چلفتی بودن کودکی ناشادی را پشت سرگذاشته بودم و احساس میکردم دختر پنج سالهام، شانیا، که او هم خیلی خجالتی و کمرو بار آمده بود، دارد جا پای من میگذارد.
دلم نمیخواست او هم مسیر مرا در زندگی طی کند، اما مطمئن نبودم که بتوانم کاری در این باره بکنم. همین مرا به شدت نگران میکرد. آشنایی با الهام که دختری هم سن و سال دختر من داشت نه تنها کم کم همهی نگرانیهای مرا از بین برد، بلکه زندگی مرا هم به کلی دگرگون کرد. در ظاهر زندگی من و بهمن، همسرم، تغییر نکرده بود. اما از درون همه چیز داشت متحول میشد.
اجتماعیتر شدن شانیا و اینکه روز به روز تواناییهای بیشتری در زمینههای مختلف از خودش نشان میداد، درآمدن ارتباط من و بهمن از یکنواختی و بیحالی همیشگی، شور و حال و هدف پیدا کردن زندگی خانوادگیمان و حتی اعتماد به نفس و قدرت بیشتری که در خودم احساس میکردم، همه تجربههای جدید و دلپذیری بودند که به هیچوجه نمیخواستم از دست بدهم.
احساس میکردم برای اولین بار در زندگیم از انفعال و بیتفاوتی در آمدهام و نقش مؤثر و مفیدی در دنیای اطراف خودم بازی میکنم.
این که توانسته بودم به کمک الهام به تربیت روحانی و اخلاقی دخترم و حتی همکلاسیهایش کمک کنم به من احساس قدرت و توانایی عجیب و در عین حال لذتبخشی میداد. گرما و نور زیادی به زندگی ما تابیده بود که به هیچوجه نمیخواستم آن را از دست بدهم.
برای همین نمیتوانستم از خبر اضافهکاری بهمن که تا چند ماه قبل خبر بسیار خوبی به شمار میآمد و قرار بود گشایشی در کارهایمان به وجود آورد، خوشحال باشم. نارضایتی من برای بهمن شوکهکننده بود. باورش نمیشد که با آن وضع مالی بدی که داشتیم بخواهم با چیزی که درآمد بیشتری برایمان فراهم میکرد، مخالفت کنم.
اما وقتی به معلمهای مدرسهی شانیا فکر میکردم، که به خاطر نارضایتی از درآمدشان آن همه عشق و لذتی را که در کارشان بود، از دست داده بودند، یا وقتی به مادر نیلی فکر میکردم که با وجود ظاهر آراسته و امکانات مالی خیلی بهتری که از ما داشتند، آنقدر عصبی و ناراضی به نظر میرسید، مطمئن میشدم که تغییرات مثبت زندگیمان را به پول بیشتر ترجیح میدهم.
این هم برایم خیلی جالب بود که بهمن برای اعتراضات من اهمیت قائل شد و سعی کرد راهحل میانهای پیدا کند که هم من راضی باشم و هم درآمد اضافهکار را از دست ندهیم. آن شب خیلی مشتاق بودم که بهمن از سر کار برگردد و ببینم نتیجهی کار چه شده.
بهشته: خوب، چه خبر؟ رئیستون با دورکاری شماها موافقت کرد؟
بهمن: جوابی نداد. گفت باید بیشتر دربارهش فکر کنم. شاید هم میخواد با آقای مظاهری مشورت کنه. اول که میگفت بقیهی کارمندا ترجیح میدن تو اداره کار کنن، چون تمرکزشون بهتره و اصولا خونه جای کار نیست. وقتی گفتم که با بقیهی بچهها هم صحبت کردم و اونا هم موافقن و به هرحال آقای باقری هم گاهی دورکاری میکنه و تا به حال مشکلی پیش نیومده، گفت باشه دربارهش فکر میکنم.
بهشته: کی معلوم میشه؟
بهمن: تا فردا جوابش رو میده. چون باید از پس فردا پروژه رو شروع کنیم.
بهشته: ای خدا! کاش قبول کنه! بیاین بعد از شام یه دعایی بخونیم.
بهمن: یعنی چی دعا بخونیم؟ از همینهاسی که میگن اگه بیست بار بخونی یا اگه برای بیست نفر بفرستی هر حاجتی داشته باشی، روا میشه؟! بابا ول کن این حرفا رو! فقط همین مونده که دست به دامن ورد و جادو بشیم!
بهشته: من کی از ورد و جادو حرف زدم؟! میگم بشینیم دعا کنیم و از خدا بخوایم که انشاءالله رئیستون موافقت کنه. بهمن، اگه قبول کنه، خیلی عالی میشه. هم تو از خونه دور نیستی، هم درآمد اضافهکاری رو میتونیم به زخمای زندگیمون بزنیم.
بهمن: یعنی خدا به خاطر ما ارادهش رو تغییر میده؟ اصلا مگه خدا از هر کسی داناتر و عاقلتر نیست؟
...