قصه و رنگ

به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو
کاوه قصه ما عاشق میشه، میخواد تا خانواده جدیدشو بسازه.

من خشت میذارم، تو سیمان
هم باید دست کسی که کمک میخواد رو بگیریم و هم دست کسی که میخواد کمکی برسونه، و خدا رو شکر دنیا پره از این دستهایی که باید محکم بگیریمشون و رهاشون نکنیم.

همسایهها
مفهوم رفاه با داستانی که دوستای کمند و کاوه براشون تعریف کردند، تو ذهن کمند معنای تازهای میگیره.

کاساندان فراتر از یک سرزمین
بعضی چیزها هستند که به تنهایی به دست نمیان و همه باید دست به دست هم بدند و فکرهاشون رو روی هم بذارند تا بتونند یک قدم بهتر بردارند، حالا چه میخواد یک دوستی خوب باشه، چه یک جایزه استانی برای یک تئاتر.

من و یک عالمه سوال
گاهی پرسیدن یک سری سوالها از خودت و آدمهای اطرافت باعث میشند تا از زاویه جدیدی به بعضی چیزها نگاه کنی و حتی معنای تازهای بهشون ببخشی. تو این قسمت کمند معنای جدیدی برای پیشرفت کردن پیدا میکنه.

خانهای که با هم میسازیم
ما هیچ نقشی تو انتخاب خانوادههامون نداریم ولی خوب تو رشد و ساختنش چرا. کمند تو این قسمت مشکلات بهادر با خانوادهاش رو میشنوه و سعی میکنه بهش کمک کنه.

شاید فردا خورشید بتابد
بعضی روزها سخته که حالت خوب باشه. دیدن بیعدالتیها حسابی آدم رو غمگین میکنه. اما خب بعضی وقتها کنار این غصهها، اتفاقهای خوبی هم میفته که بهت امید ادامه دادن میده؛ مثل قصه نیما.

یک لبخند عمیق
تو یک روز گرم تابستون، کمند ما رو میبره خونه مامان مهری. موهای طلایی، صورت نرم و سفید و خندههای عمیق مامان مهری شادترین تصویریه که کمند تو دفترش داره.