مزرعه سبز
قسمت ۹ - در سفر
مسئولیتپذیری و پاسخگو بودن یکی از ارزشمندترین صفاتی است که در آینده کودکان نقش به سزایی را ایفا میکند. در این قسمت کودکان شاهد این هستند که چگونه عدم وجود این صفت میتواند در زندگی ساده و کودکانه آنها ناراحتی و اختلال ایجاد کند.
***
يكي بود، يكي نبود. توي يك مزرعه گندم يه عالمه حشره جور واجور كنار هم زندگي ميكردند. يك روز گرم و زيبا همه خونه بابا سوسكي جمع شدند تا براي سفري كه در پيش داشتند، با هم مشورت كنند.
- به نظرت چي برداريم؟
- نميدونم... تو چي برميداري؟
- من سفر دسته جمعي خيلي دوست دارم.
بابا سوسكي: دوستاي خوبم... ميدونم كه همه براي رفتن به اين سفر هيجانزده هستيد. اما اگه از قبل براي سفر برنامهريزي نكنيم، تو راه به مشكل بر ميخوريم.
كفشدوزك: راست ميگه بابا سوسوكي... باید از الان فکر همه چیز را بکنیم که خیالمون راحت باشه.
مورچه: اون خيلي عاقل و داناست...
شبتاب: بابا سوسكي، من تا به حال از بركه آب اون طرفتر نرفتم... چه جايي رو براي سفر پيشنهاد ميكنيد؟
بابا سوسكي: به نظر من بريم شهر.
حشرات با تعجب: شهر؟؟
پروانه: اما ما تا حالا اونجا نبوديم... شهر بزرگه... گم ميشيم... كسي اونجا نيست به دادمون برسه!
بابا سوسكي: نه بابا جان... پسر من و خانوادهاش تو شهر زندگي ميكنن... اگه اونجا بريم هم من ميتونم بعد مدتها نوه و پسر و عروسم رو ببينم و هم مطمئنم كه شما از ديدن شهر و چيزهاي تازهاي كه اونجا هست لذت خواهيد برد.
- به نظرت بريم يا نه؟
- نميدونم ...
- فكر كنم جالب باشه...
- منم موافقم كه بريم.
بابا سوسكي: من نقشه راه رو دارم... چند بار هم از همين راه به شهر رفتم... بابا جانا هر كدومتون يه كاري رو به عهده بگيريد تا همه چي مرتب و منظم پيش بره.
مورچه: من به اندازه همه آذوقه دارم... ميتونم براي غذاي تو راه برشون دارم.
كفشدوزك: من هم ميتونم يه سر پناه واسه راه بدوزم كه از سرما و بارون محافظتمون كنه. فقط نميتونم حملش كنم چون سنگينه... اگه یکی بتونه بهم کمک برای حملش خیلی خوب میشه.
هزارپا: عيبي نداره... من كه ميخوام آب واسه راه بردارم اونها رو هم ميارم... هر چي باشه من چند صد تا پا از شما بيشتر دارم... ندارم؟
پروانه: ديگه چيزي نموند كه من واسه سفر به عهده بگيرم... م م م... ولي به جاش ميتونم تو راه مسئول هيزم جمع كردن باشم و براتون آتيش درست كنم.
همه مهموناي بابا سوسكي به خونههاشون برگشتن تا براي سفر آماده بشن.
فرداي اون روز وقتي خورشيد به وسط آسمون رسيد،همه حشرات به جز هزارپا زير درخت چنار تنومند جمع شدند تا با هم راه بيفتند.
كفشدوزك: پس چرا نيومد اين هزارپا؟
پروانه: اه... هميشه ما رو معطل خودش ميكنه... ايييش... همیشه همه کاراش را میذاره آخرین لحظه انجام میده.
مورچه: خوب شايد كاري واسش پيش اومده.
هزارپا: من اومدم... ببخشيد كه دير شد.
بابا سوسكي: بابا جانا... همه حاضريد؟ وسايلتون رو برداشتيد؟
حشرات: بله... آره برداشتيم... بله بابا سوسكي جان... بريم ديگه.
و به راه افتادند... بابا سوسكي از ميون خطها و نوشتهها نقشه رو ميخوند و راه رو به دوستاش نشون ميداد.
پروانه: آخ... ديگه خسته شدم... بالهام درد گرفت... الان سه ساعته كه راه افتاديم... من خيلي گرسنه شدم... ميشه كمي استراحت كنيم؟
مورچه سريع بسته آذوقه رو از پشتش به زمين گذاشت و گفت.
مورچه: بيا پروانه... كمي از اين دونههاي شيرين بخور... گرسنگيت رو برطرف ميكنه... اگه كس ديگهاي هم گرسنه شده ميتونه ازين دونهها بخوره... به اندازه همه هست.
بقيه حشرات هم از آذوقهاي كه مورچه براشون تهيه كرده بود، خوردند. كم كم خورشيد به پشت كوهها رفت و هوا تاريك شد... شبتاب هم با نور كوچيك و قشنگش راه رو براي دوستهاش روشن ميكرد.
شبتاب: خيلي تشنه شدم... هزارپا جون... ميشه كمي آب به من بدي؟
هزارپا: باشه... صبر كن... الان ميارم... اااااا... من كه آب برداشتم!!... برنداشتم؟ يادم نمياد... يعني تو فكرم بود كه برش دارم.
شبتاب: دارم از تشنگي تلف ميشم... ديگه نا ندارم كه راه رو روشن كنم... حالا تو اين تاريكي آب از كجا پيدا كنم؟
پروانه: ناراحت نباش شبتاب جون... الان میرم ببینم اون بالا روی گلها کمی شبنم مونده تا برات بیارم؟ واقعا که هزارپا خان ...
راوي: همه دوستاي هزارپا از اين سهلانگاري و كمتوجهي هزارپا دلخور شده بودند... راه رفتن زياد همه رو خسته كرده بود.
بابا سوسكي: عيبي نداره... حالا كه اتفاق افتاده... بياين همه بخوابيم.. فردا تو روز روشن حتما ميتونيم آب پيدا كنيم.
...