سپیدار و ویززز
قسمت ۶۹ - منشیهای باغچه محله
به نظر شما، کنوانسیون صلح کائنات، من یعنی سپیدار را به عنوان سفیر صلح استخدام خواهد کرد؟ واقعا امیدوارم. ما نمیدانستیم که قدم بعدی برای باغچه محله چیست و باید چه کار کنیم، ولی آقا امید قدم بعدی را به ما معرفی کردند. زاهد خان، بابای فرهاد جان که در دانشگاه در رشتهی کشاورزی تحصیل کردهاند، به جمع ما در باغچه محله اضافه شدند. راستی، باغچه محله ما حالا دو تا منشی دارد تا تجربیات و یادگیریهای مربوط به آن دقیقا ثبت شود.
***
سپیدار: سلام بچهها
ویززز: وقت شما در اولین روز تابستان بخیر
مامان: سلام، حالتون چطوره؟ خوبید؟ خوشید؟
ویززز: امروز 1 تیر ماه 1402 خورشیدی و 22 ژوئن 2023 میلادی است. شما به برنامه سپیدار و من گوش میکنید.
سپیدار: به صحبتهامون با چک چک گوش دادید؟ شنیدید چه شغل هیجانانگیزی داره. سفیر صلح بین کائنات! دوست دارم بزرگ شدم منم سفیر صلح بین کائنات شم.
ویززز: پس باید بیشتر روی زبان درختیات کار کنیم. تازه زبان مشترک کائنات هم باید یاد بگیری. نمیشود هی از این سیاره به آن سیاره رفت بدون این که بتوانی با آنها حرف بزنی. تازه راستش را بگویم بد نیست که زبان یکی دو تا سیاره انتخابی هم یاد بگیری و به آنها مسلط شوی.
سپیدار: ای بابا. من فکر میکردم همین انگلیسی رو باید یاد بگیرم. چند جور زبان جدید اضافه شد. البته واقعا زبان درختی رو دوست دارم.
مامان: سپیدار جانم، من و بابا قطعا ازت حمایت میکنیم که چنین شغل هیجانانگیز و باحالی داشته باشی ولی ویززز جون من یک سوال برام پیش اومد. زبان همه درختان جهان مشترکه؟
ویززز: نه ولی تا حد زیادی به هم نزدیکه. مثل ایران؛ شما با همه کلمات کسی که با لهجه شیرازی یا اصفهانی صحبت میکند آشنا نیستید؛ ولی میتوانید کلیت موضوعی که ازش صحبت میشود را درک کنید.
سپیدار: خیلی خب. پس باید تلاشم رو بیشتر کنم. بذار اول زبان درختیم یک کم پیشرفت بکنه بعد بریم سراغ زبان مشترک کائنات. تازه بعد همه این تلاشها باید منتظر شم که سازمانهای فضایی زمین، تصمیم بگیرن آدمهای معمولی رو بفرستن فضا. و بعد از همه این زحمات باید ببینم کنوانسیون منو استخدام میکنه یا نه.
مامان: فرایند طولانیای برای رسیدن به آرزوت داری.
سپیدار: آره شاید بمونم رو زمین و کارایی برای صلح بکنم. هیجانش کمتره ولی خب اینم مهمه.
ویززز: همین اول راه ناامید نشو. راه سخت و دوره ولی تو میتونی.
مامان: موافقم. ویززز من خیلی دوست ندارم از کسی در مورد این که میخواد چی کاره بشه بپرسم به خصوص از تو که یادمه بهم گفتی برنامه شغلیتون به انتخاب خودتون وابسته نیست. ولی بعد از شرحی که چک چک از وظایفش در جهان داد واقعا مشتاقم بدونم که تو قراره در این جهان هستی چه کارهایی بکنی؟
ویززز: قرار است بنده سفیر سبز باشم ولی اگر اجازه بدهید از آن بگذریم. راستش جزو موضوعاتی نیست که صحبت کردن از آن خوشحالم کند.
سپیدار: ای بابا. باشه عزیز جون. هر وقت راحت بودی حرف میزنیم.
مامان: حالا بیاید گزارشی از قرارهای هفتگیمون در مورد باغچه محله به بچهها بگیم.
سپیدار: وای آره یک اتفاق جالب افتاد.
ویززز: یادتون هست دیگه، آخر جلسه مشورتی با هم محلهایها، قرار شد که چهارشنبه عصرها دور هم جمع شویم و به قول آقا امید تواناییها و دانشمان را روی هم بریزیم. اگر هم چیزی را بلد نبودیم اشکالی ندارد، میتوانیم از بقیه سوال کنیم یا در اینترنت جستجو کنیم.
مامان: سوال اساسی برای همه ما این بود که حالا باید چه کار کنیم؟ همراه و هم قدم داریم، یک باغچه هم داریم. از خودمون میپرسیدیم قدم بعدی چیه؟
سپیدار: قدم بعدی رو آقا امید معرفی کرد. یک روز اومد و گفت که بابای فرهاد جان در دانشگاه کشاورزی خوانده بوده و چی بهتر از این که حالا از دانش ایشون استفاده کنیم. و این طوری شد که هفته پیش، چهارشنبه عصر، بابای فرهاد به جمع مشورتی محله ما اومدن.
مامان: جمع مشورتی رو دوباره توی حیاط خونه ما برگذار کردیم. فرهاد همراه آقای اکبری از سر کار اومدن. همسایهها و دوستامون دوباره دور هم جمع شدن. آقا امید که اومد همه ازش پرسیدن شما از کجا میدونستی که بابای فرهاد، زاهد خان سالها پیش در دانشگاه رشته کشاورزی خونده؟
ویززز: آقا امید هم گفت که یک روز موقعی که فرهاد توی مغازهاش به دنبال کتاب بوده، باهاش در مورد زندگیشون توی افغانستان گفتگو کرده و همون موقع متوجه این موضوع شده که بابای فرهاد در کشور خودشون یک باغدار و کشاورز تحصیل کرده بوده.
...