سپیدار و ویززز
قسمت ۶۷ - باغچه
تا اونجایی رو براتون گفتم که بیشتر همسایهها و دوستامون در محله، با ایده یک باغچه برای کل محله خیلی موافق بودند. قدم بعدی این بود که یک جا برای برای باغچه پیدا کنیم. در همین موقعیت بود که بردیا به کمک اومد و باغچه ما یک محل هم پیدا کرد. آقا امید هم گفت چون نیاز داریم دانش بیشتری از طبیعت داشته باشیم، لازمه هر هفته دور هم جمع بشیم و هر کی هر چی بلده، به بقیه هم یاد بده. آخر این قسمت یک اتفاق هیجانانگیز افتاد. خیلی خیلی هیجانانگیز و ما دوباره صدای یک دوست عزیز رو شنیدیم.
***
سپیدار: سلام به شما
ویززز: وقت بخیر عزیزان
مامان: به به حالتون چطوره؟ به برنامه ما خوش اومدید.
سپیدار: امروز 18 خرداد 1402 خورشیدی و هشت ژوئن 2023 میلادی است.
مامان: خب کجا بودیم؟ آهان رسیده بودیم به جلسه مشورتی با همسایهها. در بخش آخر مشورتها چند تا ایده مطرح شد. که یکی از مهمترینها و بهترینهاش رو بردیا جون گفت.
ویززز: یکی از همسایهها پرسید، خب حالا زمین لازم برای باغچه رو از کجا بیاریم.
مامان: ما همگی به دور و برمون نگاه کردیم. حیاط ساختمون ما خیلی بزرگ نیست. همه حاضرین همسایههای ساختمون ما نبودند برای همین خواستم بگم که باید هر کدوممون با اهالی ساختمون خودمون مشورت کنیم. ببینیم موافقت میکنند یا نه.
سپیدار: و درست همین موقع که همه سخت مشغول تفکّر بودند، بردیا گفت من یک زمین خالی میشناسم. ولی هنوز براش اجازه نگرفتم.
ویززز: حرف بردیا هنوز تمام نشده بود که مادر و پدر بردیا خندیدند. از آن خندههای پر افتخار والدین.
مامان: خونه بردیا اینا، یک خونه ویلایی قدیمی و بسیار زیباست که سالها پیش پدربزرگش ساخته. برای من زیباترین خونه محله است و هر بار از کنارش رد میشم خدا رو شکر میکنم که هنوز سالم و دست نخورده مونده و تبدیل به آپارتمان نشده. میدونید که قدیمها حیاط و باغچه خونهها رو بزرگتر درست میکردند.
سپیدار: مامان بابای بردیا توضیح دادند که منظور بردیا باغچه خونه خودشونه که گیاهانش خشک شدند و بدون استفاده مونده و از هشیاری بردیا خوششون اومده بود. به هم نگاه کردند و گفتند همون طور که پسرمون گفت ما خانوادگی در مورد این موضوع مشورت نکردیم ولی چون پیشنهاد خود بردیا بود ما باهاش موافقیم و هر کمکی از ما برمیاد در خدمت هستیم.
ویززز: بعله این طوری شد که باغچه محله ما جا و مکان پیدا کرد. همه از من در مورد قدم بعدی پرسیدند ولی به نظرم این چیزی بود که خودشان باید برایش برنامهریزی میکردند پس چیزی نگفتم. شرایط زمین، شرایط ایران و شرایط تهران خیلی خیلی با موقعیت و جغرافیای سیاره ما متفاوت است.
سپیدار: پس به این نتیجه رسیدیم منتقل کردن دقیق تجربیات ویززز کارایی زیادی برای این باغچه به خصوص نخواهد داشت.
مامان: بابای سپیدار توضیح داد که به نظرش همه ما حتی بزرگترها ارتباطمون با طبیعت کمرنگ شده و طبیعیه که دانش زیادی در مورد خاک و نحوه کاشت و برداشت محصول نداشته باشیم. به همین خاطر لازمه که در مورد جوانب مختلفش مطالعه کنیم و حتی به دنبال آدمهایی باشیم که بتوانند ما رو راهنمایی کنند.
سپیدار: همه با توضیحات بابا موافق بودند. حالا یک باغچه داشتیم و قدم بعدی این بود که باید چطوری آمادهاش کنیم و چی توش بکاریم.
مامان: همین جا بود که آقا امید گفت راستش رو بخواهید من فکر میکنم باید توانایی و دانشمون رو روی هم بریزیم تا قابلیتهای لازم رو به دست بیاریم. من پیشنهاد میکنم هر هفته یک قرار بذاریم و هر کس چیزهایی رو که به نظرش لازمه در رابطه با باغچه بدونیم به بقیه هم یاد بده.
سپیدار: یکی گفت وای من هیچی در این زمینه بلد نیستم. آقا امید گفت اشکال نداره منم همین طور ولی میتونیم تو اینترنت بگردیم یا از بقیه بپرسیم.
ویززز: یکی از همسایهها گفت امید خان این طوری شرایط خیلی سخت میشه. به یکی بگیم بیاد باغچه رو بیل بزنه؛ خودشم هر چی گفت بکاره. راحتتر نیست؟ دیگه این همه فکر کردن و درس یاد گرفتنم نداره.
سپیدار: بابا گفت بله شما درست میگید قطعا اون طوری راحتتر خواهد بود ولی مشارکت ما میتونه دائمی بودن باغچه رو تضمین کنه. تازه من ترجیح میدم سپیدار خودش نکات مربوط به کاشت و نگهداری و برداشت رو یاد بگیره تا یکی همه چی رو آماده تحویلش بده.
مامان: صحبت ادامه پیدا کرد بعضی از همسایهها میگفتن که براشون مهمه یادشون بیاد چه قدر برای این محصولاتی که الان به راحتی از مغازهها میخرن زحمت کشیده میشه. یکی میگفت من ناراحتم که الان ارج و قرب کشاورزها کم شده در حالی که اگر نباشن ما هم نیستیم. هیچی نیست.
...