سپیدار و ویززز
قسمت ۴۵ - پندهای مرغ گرفتار
امروز براتون یک قصه از مثنوی مولوی تعریف میکنیم. قصه توصیههای یک پرنده زیبا که در دام افتاده بود. به نظر من که خیلی توصیههاش مفید بود.
***
مامان: سلام، سلام.
ویززز: روزتون بخیر.
سپیدار: سلام بچهها.
مامان: به برنامهی ما خوش اومدید. امروز 15 دی 1401 خورشیدی و 5 ژانویه 2023 میلادی است.
سپیدار: امروز یک قصهی جالب از مثنوی مولوی انتخاب کردیم.
ویززز: باید به زودی یک قسمت مفصل در مورد مولوی، این انسان بزرگوار صحبت کنیم.
مامان: فکر خوبیه.
ویززز: به نظرم این نکته هم یادآوری کنیم که کتابهای زیادی در بازار کتاب کودک وجود دارد که قصههای مثنوی را به زبان سادهتر، بازنویسی کردهاند.
سپیدار: خب شروع کنیم. ویززز جان. شروع با تو.
ویززز: بشنوید ای دوستان، این داستان / خود حقیقت، نقد حال ماست آن.
مامان: روزی روزگاری، باغبانی بود. او یک باغ داشت، این باغ زیبا، پر بود از پرندههای خوشآواز، انواع پرندهها که هر کدوم به زیبایی آواز میخوندن. طوری که گوش انسان از شنیدن این همه نغمهی زیبا کیف میکرد. این پرندگان زیبا در باغ زندگی خوبی داشتند، از بین شاخ و برگ درختان پرواز میکردند، از این شاخه به اون شاخه میپریدند و از میوههای درختان هم میخوردند.
سپیدار: خلاصه، این پرندهها یک زندگی بهشتی داشتند. همه چی در اختیارشون بود. فصل بهار رسیده بود. باغ سرسبز، پر از شکوفه، هوا عالی. باغبان از همه خوشحالتر. از دیدن زیبایی باغش کیف میکرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید و نقشهای کشید.
ویززز: متاسفانه این باغبان تصمیم گرفت که یک دام پهن کند و یکی از این پرندگان را بگیرد. شروع به کار کرد. یک دام درست کرد، کلی دانهی خوشمزه در آن ریخت. بعد هم خودش رفت و پشت یکی از درختان تنومند باغ پنهان شد.
مامان: باغبان منتظر موند. بالاخره یک پرنده به هوای خوردن دونه به دام نزدیک شد و گیر افتاد. باغبان با خوشحالی از پشت درخت بیرون اومد. دوید و اومد اون پرندهی کوچولو و خیلی زیبا رو گرفت. یکهو، پرنده شروع به صحبت کرد.
سپیدار: پرنده گفت: ای باغبان مهربون، من رو رها کن برم پی زندگیم. ببین من چه کوچیکم، ضعیفم. اصلا هیچ گوشتی به تنم نیست. فقط استخون و پر دارم.
ویززز: پرنده ادامه داد: خودت ببین آخه. من گوشتم کجا بود. اصلا تو اگر بخوای من رو بخوری هم سیر نمیشی چه فایده دارم من برات آخه.
مامان: خلاصه پرنده شروع به مذاکره کرد و هی توضیح داد ببین باغبان تو اون همه شتر و میش خوردی سیر نشدی حالا من فسقلی که دیگه اصلا فایده نداره و نمیتونم سیرت کنم. منو آزاد کن. اگر منو آزاد کنی سه تا پند و نصیحت برات دارم. هل مرا تا که سه پندت بر دهم / تا بدانی زیرکم یا ابلهم.
سپیدار: باغبان گفت: چی؟! منو پند میدی؟ آخه تو به این کوچیکی من به این بزرگی. حالا تو اومدی میخوای به من پند بدی؟
مامان: اول آن پند هم در دست تو / ثانیش بر بام کهگل بست تو / وآن سوم پندت دهم من بر درخت که ازین سه پند گردی نیکبخت.
ویززز: پرنده گفت: اولین پند رو وقتی که تو دستهای تو اسیر هستم بهت میگم. دومی رو وقتی میگم که رفتم و روی دیوار کاهگلی دور باغ نشستم. سومی هم وقتی روی درخت نشسته باشم.
سپیدار: باغبون با خودش فکری کرد، خب پرنده راست میگفت گوشت که به تنش نیست. شنیدن پند اول هم که ایرادی نداره. گوش کنم ببینم اگر خوب بود، منطقی بود، خوشم اومد آزادش میکنم.
ویززز: با همین استدلال به پرنده گفت: بگو ببینم پند اول چقدر ارزشمنده که به خاطرش آزادت کنم.
مامان: آنچه بر دستست اینست آن سَخُن / که محالی را ز کس باور مَکُن.
سپیدار: پرنده گفت: هیچ حرفی رو که محال و غیرممکن است باور نکن.
ویززز: باغبان به حرف پرنده فکر کرد و دید بعله حرف خوبی زد. واقعا هم نباید حرف محال را باور کرد. پس دستش رو باز کرد و پرنده از دست باغبان پرواز کرد و رفت روی دیوار باغ نشست.
مامان: بر کفش چون گفت اول پندِ زَفت / گشت آزاد و بر آن دیوار رفت.
سپیدار: نوبت رسید به پند دوم. پرنده داشت آواز میخوند از خوشحالی آزادیش. باغبون به پرنده گفت: خب رسیدیم به دومین پند بگو ببینم. پرنده از روی دیوار به باغبون گفت:
...