سپیدار و ویززز
قسمت ۳۷ - نبات خانمی
در این قسمت برایتان یک کتاب میخوانیم. این کتاب بازنویسی قصه نبات خانومی است. این قصه را آقای ناصر یوسفی نوشتهاند، خانم رویا بیژنی تصویرگر آن هستند و انتشارات پیدایش کتاب را منتشر کرده است.
***
ویززز: سلام بر شما عزیزان.
مامان: سلام بچهها.
سپیدار: حالتون چطوره؟
ویززز: امروز 19 آبان 1401 خورشیدی و 10 نوامبر 2022 میلادی است . به برنامهی ما خوش آمدید.
مامان: من و سپیدار و ویززز با کمک آقا امید موفق شدیم یک بازنویسی قشنگ و جذاب از قصهی نبات خانمی پیدا کنیم.
سپیدار: داستان این کتاب بازنویسی آقای ناصر یوسفیست. خانم رویا بیژنی قصه رو تصویرگری کردهاند و نشر پیدایش اونو چاپ کرده.
مامان: امروز این کتاب رو براتون میخونیم.
ویززز: گر چه قصهگویی کار دلچسبی است ولی بنده امروز بیشتر مشتاقم که بشنوم.
مامان: قبول.
سپیدار: یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. زیر گنبد کبود، یک آبادی بود، که توی این آبادی چند تایی خانه بود. مردم این آبادی همه با هم یار و رفیق بودند. توی کارها به هم کمک میکردند و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردند. توی هر خانه هم چند تا بچه بود. دخترهای باهوش و کوشا با پسرهای کاری و دانا.
مامان: اما توی یکی از خانهها، دختر کوچولویی بود که نگو و نپرس! زرنگ و زبل، نترس و هوشیار. دانا و کوشا. اسمش چه بود؟ نبات بود، ولی همه به او میگفتند: نبات خانمی.
ویززز: به به، چه اسم شیرینی.
مامان: نبات خانمی صبح که از خواب پا میشد، جلدی میپرید و توی کارها به پدر و مادرش کمک میکرد. برای مرغ و خروسها آب و دانه میریخت. برای گاو و گوسفندها آب و علف میگذاشت. بعد هم میدوید توی باغ و مزرعه با دوستانش بازی میکرد. از درخت بالا میرفت. کله معلق میزد. از بالای تپه قل میخورد و پایین میآمد.
سپیدار: خلاصه با این که کوچک بود، اما توی همهی کارها زرنگ بود. یک روز قرار بود همهی بچههای ده که کمی بزرگتر از او بودند با هم به جنگل بروند و بوته و هیزم جمع کنند. نبات خانمی پیش ننه جانش رفت و گفت: ننه جان! من هم بروم هیزم جمع کنم؟ ننه جانش گفت: تو که خیلی کوچکی! چند سالی صبر کن وقتی بزرگتر شدی به جنگل برو و هیزم جمع کن. فعلا همین جا توی کارهای خانه و مزرعه به من کمک کن.
ویززز: امان از این سن که مانعی برای خیلی از ماجراجوییهاست.
مامان: اماااا نبات خانمی آن قدر اصرار کرد تا ننه جانش راضی شد. فردای آن روز بچهها، صبح زود توی میدان آبادی جمع شدند تا با هم به جنگل بروند. ننهی نبات خانمی هم به همهی بچهها کمی نان قندی و آجیل داد تا مراقب نبات خانمی باشند. آنها رفتند و رفتند. کم رفتند و زیاد رفتند تا به جنگل رسیدند. بعد هم هر کدام مشغول جمع کردن شاخههای خشک درختها شدند.
ویززز: آفرین به ایشان که به درختان زنده صدمهای نمیزدند.
سپیدار: بچهها خوش و خندان بودند. آواز میخواندند، حرف میزدند، وقتی هم خسته میشدند کمی استراحت میکردند. سر ظهر هم هر کدام سفرهی غذایشان را باز کردند و با هم غذا خوردند. به به، چه غذاهایی! نان و پنیر، ماست و گردو، تخم مرغ، عسل، سبزی و …
مامان: بعد از غذا، یکی گفت: برویم بازی کنیم! دیگری گفت: کمی استراحت کنیم! آن یکی گفت: بیایید بخوابیم! یکی این گفت و یکی آن گفت: تا آخر سر تصمیم گرفتند با هم بازی کنند. توی جنگل شروع کردند به بازی کردن: قایم باشک، گرگم به هوا، جم جم جمک برگ خزون و …
سپیدار: نبات خانمی هر چند وقت یک بار به بچهها میگفت: دیر میشود! هوا تاریک میشود. بیایید زودتر برگردیم. اما بچهها آن قدر مشغول بازی بودند که به حرف نبات خانمی گوش نمیدادند.
ویززز: عجب!
مامان: نزدیک غروب، بچهها تصمیم گرفتند که برگردند. هر کدام از آنها یک دستهی بزرگ هیزم داشتند. هر کدام سهم خودش را به کول گرفت و راه افتاد. رفتند و رفتند. اما هر چه رفتند. نرسیدند. بالاخره فهمیدند که راه را گم کردهاند. از این طرف جنگل به آن طرف جنگل رفتند اما راه اصلی را پیدا نکردند.
سپیدار: بچهها یواش یواش ترسیدند و چند نفر گریه کردند. نبات خانمی که این طور دید گفت: برای چه گریه میکنید؟ مگر ننهام به شما نان قندی و آجیل نداد که مراقب من باشید؟ من باید گریه کنم یا شما؟ بعد خودش جلو افتاد تا شاید راه را پیدا کند.
ویززز: چه قدر شجاع!
...