طاهره قرة العین
۲- قرة العین
سرانجام آنچه باید واقع میشد رخ داد. ام سلمه قزوینی به طور مخفیانه با سید کاظم رشتی مکاتبه میکرد. سید کاظم رشتی پس از مطالعه رساله ارسالی از طرف ام سلمه قزوینی، نامهای در کمال لطف و دقت به ایشان نوشته و در آغاز نامه او را اینگونه خطاب قرار داد: «یا قرهالعین و روحالفدا». از آن پس، ام سلمه قزوینی، ابتدا در جماعت شیخیه و سپس نزد عموم به قرهالعین مشهور گشت.
***
راوی: ام سَلمه کمتر از 15 سال داشت که به اجبار پدر و عموی خود ملا محمدتقی، با پسرعمویش ملامحمد که امام جمعه قزوین بود ازدواج نمود ...
...
هاجر: بجنبید خواهران هنوز که لیوانها را از شربت پر نکردهاید، جانم به فدایش چقدر ام سلمه زیباتر شده ... الهی خوشبخت عالم شود.
زن 1: انشالله مبارک باشد هاجر خانم، ولی هیچ دلم نمیخواست از این خانه برود ... شور و شوق این خانه بدون او کم میشود ...
هاجر: مرتب میآید، بجنبید ... بیا دختر این سینی را ببر ... مراقب باش نیاندازی ... بگذار ببینم لباست مرتب است؟ خوب است برو ... خودم چطورم شمسی؟
شمسی : عالی مثل همیشه، بفرمایید.
هاجر : پس من بروم بالا نگاهی بیاندازم ... قسمت مردانه که خوب است بروم داخل قسمت زنانه.
...
مرد 1: خب میرزا تقی به سلامتی پسرتان ملامحمد را داماد کردی، مبارک است.
مرد 2: آن هم با دخترعموی دانشمندش ... تبارک الله ... انشالله منشا خیر باشند.
ملاتقی برغانی: سلامت باشید ... بله دیگر عقد پسرعمو و دخترعمو که از قبل در آسمانها بسته شده ... مگر نه برادر جان؟
ملا صالح قزوینی: بله چه کسی بهتر از پسرعمویش میتواند خوشبختش کند؟ ... بفرمایید میوه.
هاجر: آقا غلام ... آقا غلام ... آهای نمیشنوی مگر؟
خدمه مرد 2: بله هاجر خانم.
هاجر: برو به ملا صالح بگو همراه ملا تقی بیایند، عاقد خواسته که برای خطبه عقد داخل اتاق مجاور باشند.
خدمه مرد 2: چشم.
خدمه مرد 2: جناب ملاصالح، عاقد شما را خواسته که به اتاق مجاور تشریف ببرید ... همینطور جناب ملاتقی.
ملا صالح قزوینی: برویم برادر جان به میمنت و مبارکی باشد ... دوستان از خودتان پذیرایی کنید ... با اجازه.
مرد 2: بفرمایید شما ... بفرمایید ... مبارک است انشاالله.
ملاتقی قزوینی: دوستان شما از خودتان پذیرایی کنید، بفرمایید، بسم الله الرحمن الرحیم، با اجازه، برویم.
مرد 1: سعادت باشد و نیک بختی.
...
راوی: اندکی پس از ازدواج، ام سلمه و ملامحمد برای ادامهی تحصیل به کربلا عزیمت نمودند و به مدت سیزده سال در آنجا اقامت داشتند. حاصل ازدواج ام سلمه و پسرعمویش ملا محمد، دو پسر و یک دختر بود. ام سلمه از آغاز ازدواج، با همسرش توافق و تفاهمی نداشت، خصوصا پس از آنکه همسرش، او را مشتاق مسلک شیخیه دید این عدم توافق به اوج خود نزدیکتر شد ... در آن ایام، غوغای اختلاف علمای شیخیه و اصولین در همه جا و از جمله قزوین بالا گرفت، پدرشوهر ام سلمه حاجی ملاتقی برغانی نخستین کسی بود که رای مخالفت و دشمنی را با شیخ احمد احسائی برافراشته بود، با وجود تمام تلاش پدر ام سلمه جهت جلوگیری از نفوذ این مسلک در خانواده، روح کنجکاو ام سلمه در مسیری قرار گرفت که خوشایند پدر نبود.
...
هاجر: آمنه جان اینقدر نگران و هراسان نباش ... تو که همیشه دیگران را به صبر و توکل دعوت میکردی.
آمنه: چه کنم هاجر خانم اوضاع آشفته علما را نمیبینی؟ ملاتقی دست از دشمنی با مسلک شیخیه برنمیدارد ... نگران عبدالوهاب هستم ... خواهرزادهام ملا جواد ولیانی هم شیخیه است، حتی برادر دیگر ملاصالح ... اینها به کنار، ام سلمه هم تمایل به این مسلک و تحقیق در آن پیدا کرده.
هاجر: نگران نباشید، ملاصالح مراقب اوست ... تازه ملا محمد همسر ام سلمه هم از او دفاع خواهد کرد.
آمنه: چه میگویی ... ملا محمد هم مخالف شیخیه است ... ملاصالح بیشتر از همه مانع نفوذ مکتب شیخیه در بستگان شده ... این تعصب و جهل سبب این همه اختلاف گشته ...
هاجر: حتما آنها هم از تکفیر ملاتقی میترسند که اینطور مقاومت میکنند ... آمنه جان خدا بزرگ است غم مخور.
آمنه: توکل بر خدا ... خداوندا مرا به خاطر بیصبریام ببخش و آرامش عطا فرما.
هاجر: آمین ... برخیز آمنه جان برویم وضو بگیریم و نماز بخوانیم، دعا کنیم که خداوند مومنینش را حفظ کند و همه را هدایت بفرماید.
آمنه: الهی آمین برویم هاجر جان توکل بر خدا.
...