طاهره قرة العین
۷- بازگشت به قزوین
سرانجام قرهالعین و اصحاب حضرت باب قصد عزیمت به قزوین نمودند. در بازگشت به قزوین، برادران قرهالعین به علاوه چند تن از زنان و خویشان طاهره و گروهی از اصحاب باوفای حضرت باب، همراه قرهالعین بودند. قرهالعین امر فرمود که چند تن از اصحاب عرب، همچون شیخ سلطان کربلایی، شیخ محمد شِبل بغدادی و فرزندش آقا محمد مصطفی به عراق عرب مراجعت کنند. جمعی را نیز بعدا در قزوین، امر به مراجعت عراق کرد.
***
یکی از طلاب: این جمع برای چیست برادر؟ همهی علما که هستند ... حاکم هم که هست.
قره العین: این مذاکرات را مشروط بر چند شرط مینمایم.
میرزا علینقی: بفرمایید جناب قره العین.
قره العین: نخست آنکه شرب دخان هنگام مذاکره متوقف شود.
میرزا علینقی: قبول است.
قره العین: دوم علما در نهایت ادب و متانت به مذاکرات ادامه دهند و از الفاظ رکیک استفاده نکنند.
میرزا علینقی: بسیار خب رعایت میشود.
قره العین: سوم آنکه بحث اصلی در خصوص انبیا و بشارات مربوط به ظهور جدید باشد و به اسناد و مدارک مربوطه اعتماد شود ... قبول جمع میباشد؟
میرزا علینقی: آقایان رعایت بفرمایید.
جمع: بسیار خب - قبول است.
میرزا علینقی: جناب قره العین همه قبول فرمودند بفرمایید میشنویم.
قره العین: امروز موضوع مورد بحث و ابلاغ من ظهور آیین جدید است که در سنهی 1260 هجری قمری، طبق آیات قرآن و احادیث معتبر و کتب الهی قبل، به این ظهور و این تاریخ بشارت داده شده اگر از جمع علمای حاضر سندی غیر از این تاریخ در دست دارد اعلام بکند.
راوی : مباحثات و مناظرات آن مجلس به اوج خود رسید و علمایی که مغلوب شده بودند به هیجان آمدند ... یکی از علمای حاضر به نام ملاحسین با خشونت سخن میگفت، چون بیم بلوا میرفت، حاکم همدان به خروش آمد.
حاکم: آخوند خطا کردی و بیعقلی را حجت خود پنداشتی و به حکومت اهانت نمودی اگر احترام اهل علما نبود تو را تنبیه مینمودم، برخیزید ... برخیزید ببینم ... همه از دارالحکومه اخراجید ... سربازان همه را بیرون کنید.
سرباز : بله چشم قربان ... بروید ببینم بروید بیرون ... سریعتر برو ... حرکت کن ببینم ...
...
صالح: کربلایی شنیدی؟ از جمله زنانی که در همدان به آیین بابی مومن شدهاند دو شاهزاده خانم به نامهای نواب حاجیه خانم مادر حسین خان حسام الملک و حاجیه خانم همسر ناصرالملک بزرگ هستند.
کربلایی: شیخ صالح، تعداد ایمان آورندگان به آیین بابی بسیار زیادند، و اما نواب حاجیه خانم همان زبیده خانم یکی از فرزندان فتحعلی شاه قاجار است که بی نظیر و زبیده عصر است، در نیکوکاری و حسن خلق همتا ندارد ... در تعمیر اماکن مذهبی همدان و بناهای تاریخی سهم به سزائی داشته ... شاعره نیز هست، و تخلصش جهان است.
صالح: پس با چنین خلق لطیف و نیکو معلوم است دل به آیین جدید میبندد و اقبال مینماید.
کربلایی: فقط این نیست شیخ، نَفَس قدسی جناب قره العین است که هر دلی را منقلب مینماید.
صالح: درست است ... راستی از ابراهیم محلاتی خبری نیست؟
کربلایی: قرار بود نامه جناب قره العین را به دست رئیسالعلما، آن اعلم علمای همدان برساند.
صالح: مدت زیادیست رفته کربلایی، نکند اتفاقی افتاده باشد.
کربلایی: بد به دل راه نده، دیگر باید برسد ... لابد در حال گفتگو و بیان استدلال است.
صالح: انشالله ...
راوی: وقتی ملا ابراهیم محلاتی جهت تسلیم نمودن نامهی قره العین به منزل رئیسالعلما وارد شد، علما و مردم و طلاب حاضر بودند ... ملا ابراهیم به قرائت فقراتی از آثار حضرت باب میپردازد و بر حقانیت استدلال ایشان استدلال میکند ... اما این صحبتها بر مجتهد گران میآید و خشمگین میشود و به حاضران دستور تنبیه ملا ابراهیم را میدهد ... علما، طلاب و مردم حاضر به جان آن مظلوم افتاده و با مشت و لگد چنان او را مضروب و بدنش را خونآلود میکنند که مشرف به مرگ میشود ... سپس پاهایش را گرفته کشان کشان به کوچه انداختند.
ابراهیم: قره العین... مرا نزد قره العین ببرید.
رهگذر: باشد ... خودت را خسته نکن ... اجازه بده شما را کول کنم ... خب ... خوب شد ... تو را به جناب قره العین می رسانم ... آرام باش ... خدایا آخر این چه ظلمیست.
...
رهگذر: جناب قره العین؟ شما کجا هستید؟ دوستان بیایید کمک کنید.
کربلایی: ای وای چه شده؟ کربلایی کربلایی ... برادرم ... آقایان کمک کنید.
رهگذر: در کوچه افتاده بود ... معلوم است مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفته ...
صالح: خدایا ... چه بر سرت آوردند؟ کربلایی برادر؟ چشمت را باز کن.
قره العین: چه شده؟ برادرم ابراهیم ... با تو چه کردند؟
...