مداد نارنجی
مداد نارنجی

احساس و نیاز

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

فهمیدن احساس‌مان در مواقع مختلف و نیازی که در پشت آن داریم مهارتی است که از کودکی باید یاد بگیریم. در این اپیزود داستانی می‌شنویم که کودکان را با این مفاهیم آشنا می‌کند. [gallery ids="99408,99409,99410"]   اسم من نارنجیه. متین منو خیلی دوست داره، چون من رنگ موهاش هستم. موهای متین هم مثل من نارنجیه. هر روز کلی وقت با هم می‌گذرونیم. با هم بازی می‌کنیم، نقاشی می‌کنیم. راستی بچه‌ها من خودمو معرفی نکردم. من مداد متین هستم. رنگم نارنجی هست و توی جعبه مدادرنگی‌ها زندگی می‌کنم. با همه مدادرنگی‌های دیگه هم دوست هستم و همیشه با همکاری بقیه مدادها شکل‌های مختلف درست می‌کنیم. متین عاشق نقاشی هست، هر روز یه عالمه نقاشی می‌کشه. منم می‌خوام براتون از متین و نقاشی‌هاش صحبت کنم. بچه‌ها امروز متین از مدرسه که اومد خونه دفتر نقاشیش رو درآورد و یک نقاشی کشید. توی نقاشیش خودشو کشیده بود. حیاط مدرسشون رو کشیده بود، دوستش رو کشیده بود که به نظر میاد رو زمین نشسته و گریه می‌کنه و خانم معلم مدرسشون رو کشیده بود. شما باید بدونین که همه نقاشی‌های متین یک داستانی داره. داستان این نقاشی می‌دونین چی بود؟ داستان این نقاشی راجع به اتفاقی بود که امروز تو مدرسه افتاده بود. زنگ تفریح اول که خورد بچه‌ها همه دویدن تو حیاط که بازی کنن. بعضی‌ها با عجله و بدو بدو از پله‌ها اومدن پایین، بعضی‌ها هم بین جمعیت می‌دویدن و بلند بلند با دوست‌هاشون صحبت می‌کردن. وسط شلوغی بچه‌ها یک دفعه دوست متین خورد زمین. همه بچه‌ها دورش جمع شدن ببینن چی شده. دوست متین پاشو گرفته بود و همینجور گریه می‌کرد. متین با خودش فکر کرد حتما خیلی دردش گرفته که گریه می‌کنه. یکی از بچه‌ها گفت گریه نداره که… یکی دیگه گفت بابا چیزی نشده که من هر روز می‌خورم زمین… اما دوست متین هم‌چنان داشت گریه می‌کرد. متین رفت جلو و از دوستش پرسید: دردت گرفت؟ دوستش گفت: آره پام خیلی درد می‌کنه. متین گفت چی حالت رو بهتر می‌کنه؟ دوستش که هم‌چنان داشت گریه می‌کرد با حالت گریه گفت دلم خانم معلم‌مون رو می‌خواد. دلم می‌خواد بغلش کنم. متین به دقت به حرف‌های دوستش داشت گوش می‌داد و بعد سرش رو آورد بالا ببینه آیا اون دور و برا معلم‌شون هست؟ که دید خانم معلم که صدا رو شنیده بود خودش اومد بین بچه‌ها و دوست متین رو در آغوش گرفت. متین دید که دوستش بعد از اینکه تو بغل خانم معلم یکم گریه کرد و نشست، بهتر شد و به کمک خانم معلم پا شد و رفت سر کلاس تا یکم استراحت کنه. متین امروز یک چیز جالبی فهمیده. یک چیز تازه یاد گرفته. وقتی از مدرسه برگشت خونه و این نقاشی جدید رو کشید، نقاشی رو دستش گرفت و رفت پیش مامان باباش و بهشون نقاشی جدیدیش رو نشون داد و شروع کرد داستان نقاشیش رو براشون تعریف کردن. همینطور که با هیجان داستان اتفاق تو مدرسه رو که کشیده بود برای مامان باباش تعریف می‌کرد، بهشون گفت که وقتی امروز دوستم حس دردش رو بیان کرد و بعدم گفت که نیاز داره معلم‌مون رو بغل کنه حالش بعدش بهتر شد. مامانش با ذوق و خوشحالی گفت ممم چه جالب… خب بهم بگو ببینم تو می‌دونی الان چه حسی داری؟ متین یکم فکر کرد و بعد گفت: حس تشنگی… مامانش گفت خب حالا که این حس رو داری به چی نیاز داری؟ متین گفت آب بخورم تو همون لیوان نارنجی خودم. مامانش هم خندید و کلی از موضوع جدیدی که متین یاد گرفته بود خوشحال شد و رفت براش تو لیوان نارنجی مخصوصش آب بیاره. خب بچه‌ها، شما تا حالا فکر کردین وقتی حس ناراحتی دارین به چی نیاز دارین؟ یا وقتی حس درد دارین به چی نیاز دارین؟ خوب بهش فکر کنین. رفقا، من براتون یک جدول کشیدم و توش چند تا سوال نوشتم. ببینین می‌تونین سوال‌هاش رو حل کنید. عکس چند نفری رو کشیدم که هر کدوم یک حسی دارن. شما بگین به نظرتون چه نیازی دارن؟ اگرم دوست داشتین می‌تونین جواب‌هاتون رو برای من بفرستین. خب دوستای خوبم، فعلا تا یک نقاشی دیگه و داستان دیگه خدانگهدار.