ظهر تبریز
عالیترین و مرتفعترین جای، اوست ...
پای مبارک معشوق به شهر تبریز رسید ...
محبت و رأفت حضرت باب در دلهای حقیقت جو جوانه زد ... اما تقدیر، تاریخ بهائی را طور دیگری رقم زد …

قسمت ۲
دود حاصل از شلیک ۷۵۰ گلوله تمام سربازخانه تبریز را فرا گرفت و همه در بهت و ناباوری!!! سیّد باب فرمودند: من آن ظهور موعودی هستم که آسمان کمتر مثل او را دیده ... سیصد و سیزده تن، خود را فدای من نمودند اما شما تنها ایستاده و مشاهده میکنید ...

قسمت ۱
بازار ارومیه مملو از شوق و شعف برای دیدن معشوق بود ... معشوقی که رأفت و مهربانیش در دل همه جای داشت و مردم با دیدن اسب چموش ملک قاسم میرزا که به آرامی در رکاب سیّد باب بود، باور این حقّانیّت برایشان به مرتبه والاتری رسید ... امیر کبیر میاندیشید که این محبوبیّت فتنهای