آب در کوزه و ما
قسمت 12 - شور اولیاء و مربیان
شانیا و علی از این که قرار بود به خانهی مادربزرگشان بروند، خیلی خوشحال بودند، چون مادر بهمن تقریبا" همهی خواستههای آنها را برآورده میکرد، چیزی که به نظر من همیشه هم خوب نبود، اما با وجود خواهشهای من حاضر نبود هیچ تغییری در رویهی خود بدهد. او دوست نداشت به نوههایش «نه» بگوید و من هم کار زیادی از دستم بر نمیآمد.
***
راوی: برایتان تعریف کردم که تلاشهای من و الهام، دوستم برای کمک به تربیت اخلاقی و روحانی بچههایمان و همکلاسیهایشان به کجا رسید.
ضمن مشورتی که با مدیر و معلم بچههایمان داشتیم قرار شد قصههای کوتاهی که فضائلی مانند محبت و بخشندگی و عدالت و صداقت را به بچهها یاد بدهد، آماده کنیم. من و الهام قصهها را روی کاغذهای A4 رنگی تایپ کردیم و با تصاویر مناسب تزئین کردیم و لمینت شده تحویل مدیر مدرسه دادیم.
نظر خانم مدیر این بود که جلسهای برای شور اولیاء و مربیان تشکیل بدهد و در آن جلسه والدین را با این طرح آشنا کند. الهام معتقد بود که این روش خیلی خوب است چون باعث میشود والدین هم نسبت به تربیت اخلاقی و روحانی فرزندانشان حساسیت و آگاهی پیدا کنند و با دلسوزی و دقت بیشتری این طرح را به اجرا دربیاورند. قرار بود مادران این قصهها را به بچهها یاد بدهند تا آنها هم بتوانند در فرصتهایی که معلم و مدیر برایشان فراهم میکنند، این قصهها را برای بقیهی بچهها تعریف کنند.
من که هروقت به این فکر میکردم که این طرح چطور میتواند به دوستی و محبت بین بچهها و یادگیری و اعتماد به نفس همهشان و به خصوص شانیا که از کمرویی و عدم اعتماد به نفس رنج میبرد، کمک کند، خیلی هیجانزده میشدم و دلم میخواست این کار هر چه زودتر شروع شود.
بالاخره روز جلسه اولیاء و مربیان فرا رسید. قرار بود شانیا و علی را پیش مادر بهمن بگذاریم و به جلسه برویم. شانیا و علی از این که قرار بود به خانهی مادربزرگشان بروند، خیلی خوشحال بودند، چون مادر بهمن تقریبا همهی خواستههای آنها را برآورده میکرد، چیزی که به نظر من همیشه هم خوب نبود، اما با وجود خواهشهای من حاضر نبود هیچ تغییری در رویهی خود بدهد. او دوست نداشت به نوههایش «نه» بگوید و من هم کار زیادی از دستم بر نمیآمد. به هرحال بچهها شاد و راضی بودند:
شانیا: عروسک قشنگ من قرمز پوشیده
رو تختخواب مخمل آبی خوابیده
یه روز مامان رفته بازار اونو خریده
قشنگتر از عروسکم هیچ کس ندیده.
شانیا: عروسک من
چشماتو باز کن
وقتی که شب شد
اون وقت لا لا کن
بیا بریم توی حیاط با من بازی کن
توپ بازی و شن بازی و طناب بازی کن
بهمن: آفرین دخترم، خیلی قشنگ بود...
بهشته: تو رو خدا علی رو نگاه کن، میگه چرا تموم شد! وقتی شانیا میخوند،همه ش داشت خودشو تکون میداد!
بهمن: خوبه دیگه تکلیف بچههام معلوم شد: یکیشون میشه خواننده، یکیشون هم میشه رقصنده! من و تو هم دست میزنیم!!
راوی: خوشبختانه همهی بدو بدوها و تلاشهایی که از صبح شروع کرده بودم، به نتیجه رسید و توانستیم سر ساعت به جلسه برسیم.
راوی: اما جز من و بهمن و الهام و همسرش ابراهیم و دو مادر دیگر، از بقیهی اولیاء خبری نبود.
آنها هم در ردیفهای دونفره پشت سر هم نشسته بودند، من و بهمن هم رفتیم و ردیف سوم پشت سر آن دو مادر نشستیم.
چند دقیقه که گذشت یکی از آنها برگشت و به من و بهمن گفت:
مادر نیلی: معلوم نیست چرا شروع نمیکنن! وقت مردم ارزش داره.
راوی: پیدا بود که اوقاتش خیلی تلخ است. گفتم:
بهشته: لابد منتظرن بقیه هم بیان.
مادر نیلی: حالا شاید اصلا نخوان بیان! یه عده هستن که هیچ وقت نمیان، میترسن پای کمک به مدرسه و پول و این چیزا مطرح باشه. من که هر وقت مدرسه درخواست کمک کرده، کمک کردم. وقتی قبضی میاد، یا هزینهای لازم میشه، خانم مدیر اول از همه به من تلفن میکنه.
راوی: نمیدانستم چه بگویم. تا به حال خانم مدیر برای چنین مواردی به ما زنگ نزده بود. شاید به خاطر این بود که میدانست وضع مالی ما تعریفی ندارد! یک طورهایی خجالتزده شده بودم!
در همین لحظه خانم دیگری وارد شد و روی نیمکت اول ردیف کناری نشست و از همانجا شروع کرد با همین خانم احوالپرسی کردن.
مادر بهاره: سلام، خوبین؟ نیلی چطوره؟ خوبه؟ گذاشتینش پیش مامان؟
راوی: نیلی!! حالا فهمیدم! پس این مامان نیلی بود! همان نیلی که با حرفهایش شانیا را اذیت میکرد. همان که روی سر شانیا آب ریخته بود. همان که آن روز با بیادبی و تحقیر دربارهی من صحبت کرده بود!
...