طاهره قرة العین
۲۰- شهادت طاهره
طاهره که در اتاق نوکران باغ ایلخانی نگاه داشته شده بود در حال سجده و مناجات با قلبی آرام و مطمئن با خدای خود گفتگو میکرد، ناگهان در اتاق باز شد و پیشخدمتی که با وعده عزیزخان سردار به شغلی بهتر، مامور کشتن طاهره شده بود، وارد شد. طاهره که در سجده بود سر از سجده بلند کرده و نگاهی به او انداخت. پیشخدمت سر به زیر انداخت و چند قدم به عقب گذاشت و بعد از آن، پا به فرار گذاشت.
***
سردار: پس فرار کرد ... بسیار خب ... ناظر بیا اینجا ببینم.
ناظر: بفرمایید قربان.
سردار: آن غلامی را که به تو سپردم کجاست؟
ناظر: در آشپزخانه خدمت میکند قربان، تمام کارهای سخت را به او سپردم ... جانش در آمده.
سردار: بگو سریع بیاید ببینم.
ناظر: چشم قربان.
سردار: این بار حکم اجرا میشود ... خب، دیدی به خاطر شرارتت چگونه گرفتار شدی، اینجا مجبوری در آشپزخانه کار کنی، اگر توبه کنی که دیگر شرارت و هرزگی نکنی حُکمت را برمیدارم تا مانند گذشته خوش بگذرانی.
سیاه: قربان دیگر کار خلافی نمیکنم و از فرمایش شما سرپیچی نمیکنم قول میدهم.
سردار: بسیار خب معلوم است این مدت نوشیدنی نخوردهای ... برو آن اطاق یک پیاله بنوش ... بعد بیا تا بگویم لباس و اسباب تو را بدهند تا از این وضع کریه المنظر بیرون بیایی.
سیاه: بگذارید دستتان را ببوسم.
سردار: چه میکنی مردک ... برو بنوش و زود بیا.
پسر: این غلام با آن هیبت بد منظر چه کرده است قربان؟ چه هیکل بزرگ و بیتناسبی دارد.
سیاه: قربان عجب نوشیدنی بود مدتها بود لب نزده بودم خدا خیرتان بدهد.
ناظر: خاموش شو دیگر! ببین عزیز خان چه فرمانی میدهند.
سیاه: بله بفرمایید سردار.
عزیز: تو با این قدرتی که داری میتوانی یک زن را خفه کنی؟
سیاه: معلوم است که میتوانم.
سردار: مامور دنبالش برو ... باید شاهد باشی درست کارش را انجام میدهد.
پسر: چشم، با اجازه ... لعنت خدا بر این ماموران پلید و ملعون.
سردار: خدا کند سریع کارش را بسازد تا به خودمان برسیم.
ناظر: مطمئن باشید این غلام دیوانه برای خلاصی همه کار میکند نوشیدنی هم که خورده.
سردار: میدانم ... قهوه من چه شد؟ آه نه برایم قدری نوشیدنی ناب بیاور ... حالمان را خراب کردند.
ناظم: چشم قربان، الان دستور میدهم آماده کنند ... با اجازه.
سردار: هر چه بیعرضه است نصیب ما میشود.
...
راوی: شب گذشته، طاهره، پیش از خروج از منزل محمودخان کلانتر ، همسر او را به اتاقش دعوت کرد، وقتی به اتاق ایشان رسید طاهره را در لباس بسیار زیبایی که بر تن کرده بود میدید، اطاقشان از بوی عطری که استعمال نموده بود همچون باغ گل رضوان خوشبو بود، آرایش زیبا و زینتآلاتی که استفاده کرده بود، توجه همسر محمود خان کلانتر را به خود جلب کرده بود، وارد اتاق شد و طاهره، او را دعوت به نشستن کرد.
طاهره: بنشین خانم جان، میدانم از ظاهرم تعجب کردی ... اما بدان که عروسی من است، من به دیدار محبوبم میروم.
همسر: چه میگویید بانوی من؟
طاهره: خوب گوش بده چند سفارش و تقاضا از تو دارم ... اول اینکه فردا برای بردن من میآیند، باید پسرت را با من بفرستی که ناظر شهادت من باشد.
همسر: یا رب العالمین ... جانم را آتش میزنید ... نه نباید اینطور بشود.
طاهره: آرام باش، گوش بده ... دوم، به او بگو که مراقب ماموران باشد که مبادا لباس مرا از تنم بیرون بیاورند ... بگو به ماموران بگوید پس از شهادت، مرا در چاهی بیافکنند و آن را با خاک و سنگ انباشته سازند ... سوم آنکه پس از شهادتم زنی نزد تو میآید ... این بسته را که به تو میسپارم به وی بده ... از این ساعت هم کسی به اتاقم نیاید ... میخواهم با محبوب آسمانی خود راز و نیاز کنم و تا آن زمان روزهدار باشم ... راز شهادتم را نیز با کسی درمیان مگذار ... به پسرت بگو این دستمال ابریشم را هم به مامور بدهد ... خودش میداند ... حال برو خانم جان ... تو هم به اتاقم نیا تا صدایت کنم.
همسر: الهی مددی ... یا رب فرجی ...
راوی: همسر محمود خان گمان نمیکرد به این زودی چنین حکمی اجرا شود و امید به عفو ایشان داشت ... اما فردای آن روز محمود خان به سراغ طاهره آمد و پسرش به سفارش مادرش این همراهی را به عهده گرفت ... در هنگام وداع همسر محمود خان را در آغوش گرفت، صندوقچهای را با کلید آن به او داد و گفت: این را به یادگار به تو میدهم هر گاه گشودی و اشیا موجود را دیدی یاد من میافتی ...
...