مداد نارنجی
راه رفتن روی طناب
در کلاس درس، معلم یک فعالیت متفاوت را با متین و همکلاسیهایش انجام داد. این فعالیت، آنها را با یک مفهوم جدید آشنا کرد. داستان آن را با هم میشنویم.
[gallery ids="102324,102325"]
بچهها امروز متین تو دفترش نقاشی یک پسری رو کشیده بود که روی یک طناب داشت راه میرفت و دستاش رو باز کرده بود که نیفته. داستان این نقاشی برمیگرده به جریانی که تو کلاسشون امروز اتفاق افتاد و کلمه جدیدی که متین یاد گرفته بود. کلمه تعادل.
امروز وقتی بچهها وارد کلاس شدند دیدند معلمشون به دیوارهای کلاس یه برچسبهایی زده، مثلا یه دیوار کلاسشون برچسبهاش در مورد درس بود که نوشته بود انجام تکالیف، حفظ کردن کلمات، روخوانی کتاب فارسی. یک دیوار دیگه در مورد خانواده بود، مثلا نوشته بود رابطه با پدر و مادر، و کمک به کارهای خونه. یه دیوار دیگه در مورد تفریح برچسب نوشته بود، بازی به تنهایی، بازی با خانواده، بازی با دوستان. پایین هر دیوار چند تا کتاب هم گذاشته شده بود. وسط کلاس هم یک میله آهنی کلفت به قطر ۲۰ سانت گذاشته شده بود. این میله آهنی باریک بود، وقتی میخواستند روش راه برن باید هر پایی میومد جلوی پای دیگه. پاشنه پای جلو میچسبید به پنجه پای عق، چون میله ۀهنی باریک بود، مثل لبههای جدول. بچهها شما تا حالا روی جدول خیابونها راه رفتید؟ بعد که همه بچهها وارد کلاس شدند خیلی دوست داشتند که بدونند چه خبره، قراره چی کار کنند. بچهها شما فکر میکنید چه بازی قرار بود بکنند؟ معلم متین، روی وایت برد بزرگ نوشته بود تعادل. همه براشون سوال شده بود که تعادل یعنی چی؟ وقتی بچهها نشستند معلمشون گفت امروز قرار همه بازی تعادل با هم بکنند، یکی از دوستان متین رو صدا زد و همه کتاب از دیوار خانواده و همه کتابهای دیوار تفریح رو برداشت و به دوست متین گفت هر دو دستشو باز کنه و صاف نگه داره و معلم همه کتابها رو گذاشت روی دستش و ازش خواست تا روی اون میله آهنی راه بره. دوست متین وقتی میخواست روی میله آهنی راه بره نمیتونست تعادل خودش رو حفظ کنه و همه کتابها از دستش افتاد. بچهها معلمشون پرسید چجوری میشه روی میله آهنی راه برن و کتابها از دستشون نیفته؟ همه بچهها اومدند و امتحان کردند و بیشتریا کتابها از دستشون افتاد. متین و دوستاش با هم مشورت کردند و همکاری کردند ببینند چجوری میشه هم کتابها دستشون باشه هم روی میله راه برن و کتابها از دستشون نیفته. بالاخره فهمیدند که اگه از هر دیوار یک کتاب بردارند میتونند تعادلشون رو حفظ کنند. مثلا از دیوار خانواده یک کتاب برداشتند، از دیوار تفریح یک کتاب و از دیوار درس خوندن یک کتاب برداشتند و تونستند روی میله آهنی با حفظ تعادل راه برند. بازی جالبی بود و کلی به بچهها خوش گذشت. بعد معلم گفت که این بازی مثل زندگی ما میمونه. توی مسیر زندگیمون هم برای اینکه بتونیم بهتر حرکت کنیم خوبه که وقتمون و انرژیمون رو جوری استفاده کنیم که تعادلمون تو جنبههای مختلف حفظ بشه. مثلا هم بتونیم وقت کافی با خانواده بگذرونیم، هم بتونیم در درس و کارمون پیشرفت کنیم، هم به فکر کارهایی برای جامعه و خدمت به دیگران باشیم، هم اینکه به اندازهای که نیاز داریم تفریح کنیم. اینجوری تو زندگی احساس تعادل میکنیم.
بچهها موضوع تعادل برای متین خیلی جالب بود. به راه رفتن روی بند فکر میکرد که چه کار دقیق و هیجانانگیزیه. با خودش فکر کرد شاید خوب باشه یک برنامه روزانه برای خودش درست کنه که توی برنامه هم وقت درس خوندن بذاره، هم نقاشی، هم بازی، هم کتاب خوندن، هم گفتگو کردن و بیرون رفتن با مامان بابا، هم وقت گذروندن با دوستاش و کلی کارای دیگه که در طول هفته میتونه انجام بده.
خب رفقا اینم از یک داستان دیگه از متین و نقاشیهاش. تا قسمت بعدی خدانگهدار.