نظرات و دیدگاه نویسنده این مطلب مستقل بوده و لزوما دیدگاه رسمی جامعه بهائی را منعکس نمیکند.
راز گلهای سرخ
این مقاله شما را به سفر در دنیای تخیل دعوت میکند. دنیایی که معانی تازهای در اختیارمان میگذارد تا زندگیمان را در دنیای واقعیت غنیتر کنیم.
بیایید در عالم خیال، به باغ گل سرخی سفر کنیم که روزگاری مظهر شکوفایی و زیبایی بوده. عطر و بوی گلهایش تا دوردستها منتشر میشده و چهرهی زیبای باغ، نوازشگر چشم تماشاگران بوده است. اما در مرور ایام این باغ رو به زردی و پژمردهگی گذاشته و هر روز بیشتر از روز قبل از اوج جلال و شکوهاش دور شده است. تا این که از آن همه زیبایی جز خاطرهای دور در حافظهی تاریخ باقی نمانده است. عده زیادی از ساکنین آن باغ و حتی ساکنین باغهای مجاور از این اتفاق، غمگین و ناامید شده بودند و هر فرد و هر گروهی با توجه به حیطه و فهم و ادراک خویش سعی میکردند برای بازگرداندن این باغ به روزگار شکوفایی و سرسبزیاش تلاش کنند. اما متاسفانه گاهی بر سر چگونگی انجام این کار از توافق و همدلی دور میشدند و فراموش میکردند که هدفشان، هدفی مشترک است. آنها با وجود داشتن این نیت خیر، از جایی به بعد دیگر همهی همتشان را بر سر متقاعد کردن دیگران بر درست بودن راه حل خود صرف میکردند نه احیای دوباره باغ گل سرخی که رو به اضمحلال رفته بود. آنها گاهی به جان هم میافتادند، سر یکدیگر فریاد میزدند و حواسشان نبود که دارند آنچه از گلها باقی مانده را هم زیر پاهایشان له میکنند.
البته این به این معنا نبود و نیست که همه این گونه بودند و هیچکس دلسوزانه برای احیای این باغ تلاش نمیکرد. در این میان عدهای هم یافت میشدند که بیچشمداشت و بینیاز به اثبات خویش، همهی تلاش و تکاپوی خود را صرف جانبخشیدن به گلهای سرخ میکردند.
اگر بگویید تا اینجا که خبری از تخیل نبود و آنچه مقاله بیان کرد در دنیای واقعی هم رخ میدهد، کاملا حق دارید. تخیل از اینجا آغاز میشود:
اما گروه کوچکی از ساکنان باغ راز رویش دوباره گلهای سرخ را دریافته بودند. میدانستند که این گلها اگرچه در ظاهر پژمرده، اما نمردهاند. آنها به خوابی ناخوش رفتهاند و رمز بیداری آنها این است که با صدای آرام اما پر نفس به شکلی آهسته و پیوسته برایشان آواز بخوانند. اما مگر میشد این جماعت پر هیاهو و پر فریاد را به سکوت و خواندن آواز دعوت کرد. اصلا این دعوت شنیده نمیشد. آن گروه کوچک تصمیمی سخت ولی ارزشمند گرفتند. بر آن شدند که بی توجه به هیاهو و فریادهایی که فضا را پر کرده بود، شروع به خواندن آواز کنند. برای گل های سرخی که میدانستند اثرات این آواز آوندها را از خواب رخوت بیدار خواهد کرد و دوباره هر آنچه لازم است را مثل خون، از خاک به تمامی رگبرگها میرساند و گلها را به شکوفایی خواهد رساند. آنها همهی تمرکز خویش را بر خواندن این آواز گذاشتند و بیوقفه خواندند. صدای آنها در آن کرانه پر هیاهو شنیده نمیشد. یا بسیار کم شنیده میشد. اما این مساله اصلا برایشان اهمیت نداشت. چیزی که مهم بود رشد دوبارهی گلها بود. مردمی که صدای بلندشان، شنیدن آواز این عاشقان را مانع میشد یا به آنها اعتنایی نمیکردند یا مورد قضاوت قرارشان میدادند. اینطور به نظرشان میرسید که اینان برای این باغ دل نمیسوزانند، سرنوشت گلهای سرخ برایشان اهمیتی ندارد و یک جا نشستهاند و صدایی از آنان به گوش نمیرسد. در حالی که صدای آواز آنان در جان گلهای خوابآلود پیچیده بود و میرفت که برایشان بیداری به بار بیاورد و شکفتن دوباره را نوید دهد.
شاید این آواز برای بسیاری از ساکنان باغ به باور نرسید، اما آنها تنها نبودند و تنها نماندند. نه تنها تاثیر آوازشان را بر شکفتن گلها دیدند بلکه به مرور تعداد بیشتری از ساکنان باغ متوجه آواز خواندنشان شدند و حتی به آنان پیوستند. این باغ هر روز بیشتر از روز قبل به اوج شکوفایی خویش نزدیک میشود. به گونهای که ساکنان باغ هم آهسته و پیوسته دارند به گل سرخ مبدل میشوند.
از عالم تخیل با معنایی که به دست آوردیم به دنیای واقعیت برگردیم. رسانه PersianBMS چندی است هر یکشنبه، برنامهای تحت عنوان «یار قدیم» را تقدیم شما عزیزان مینماید. از کسانی صحبت میکند که عاشقانه برای رشد و بالندگی ایران و ایرانیان کوشیدند و از جان و وجدان مایه گذاشتند اما به دلیل باورها و اعتقاداتشان تقریبا هیچگاه از آنان در صفحات تاریخ معاصر سخنی به میان نیامد و اگر هم آمد به قدری اندک بود که آنطور که باید و شاید در حافظهی تاریخی و عاطفی ایرانیان باقی نماند. این مقاله با تقدیم معنایی که از عالم تخیل به همراه آورد، شما را به شنیدن قسمتهای مختلف این برنامه دعوت میکند.
راستی راز این آگاهی چه بود؟ آنان از کجا میدانستند که باید برای رشد دوبارهی گلهای سرخ باید برایشان، آهسته و پیوسته آواز بخوانند؟ آن هم تا آخرین نفس؟
شاید باید دوباره به دنیای تخیل برگشت تا جواب این سوال را نیز دریافت. شاید.