نظرات و دیدگاه نویسنده این مطلب مستقل بوده و لزوما دیدگاه رسمی جامعه بهائی را منعکس نمیکند.
جرم این است
این مقاله بر آن است تا شما را به یک تخیل دعوت کند و بعد سوالی از شما دارد.
گروهی را تصور یا تخیل کنید که دور هم نشستهاند یا با هم قدم میزنند و خاطراتشان را برای هم تعریف میکنند. خاطراتی که در عین تنوع ظاهری، از یک نوع اتحاد و یگانگی درونی و باطنی نیز برخوردار است. خاطراتی که مثل برگها یا شاخههای یک درخت هستند با تنه و ریشهای مشترک. یگانگی و اتحادی در هدف و مفهوم و تنوع و گوناگونی در مصادیق. در این تخیل اگر با دقت بیشتر به صحبتها گوش کنید، درخواهید یافت که اتفاقا بعضی جاها از همین تمثیل درخت برای بیان بهتر منظور خود استفاده میکنند.
دو سه نفر از اقدامی زیبا و شاعرانه حرف میزنند که با هم در ارتباط با درختهای کوچهی باریکی که بین همه همسایگان مشترک است انجام دادهاند. آنها برای درختهای خشکیدهای که چهرهی کوچه را نازیبا کرده چارهای اندیشیدهاند. بر اثر اقدام آنها، یک روز صبح وقتی همسایهها پنجرهی خانهشان را به سمت کوچه گشودند به جای شاخههای تکیدهی درختان، با تندیسهایی رنگارنگ مواجه شدند. چرا که آن دو سه نفر تعداد بسیار زیادی کاغذ رنگی از شاخهی درختان آویزان کرده بودند که در نسیم به زیبایی و آرامی میرقصیدند و چهرهی کوچه را بسیار چشمنواز کرده بودند. کاغذ رنگیهایی شاید کمی کمتر از تعداد برگهایی که زمانی بر جان این شاخهها چسبیده بودند.
دو نفر دیگر از اقدامی متفاوت اما به همین اندازه زیبا و شاعرانه برای دیگر دوستان میگویند. از این که برای بچههای کم برخوردار یک محله، یک کتابخانهی سیار تدارک دیدند. آنها اول با والدین این بچهها وارد گفتگو شدند اما متاسفانه بازخورد چندان گرم و مثبتی از آنان ندیدند. ناامید نشدند و پی چارهای دیگر گشتند. یکی از دوستانشان یک ون به آنها امانت داد و این دو نفر آن را تبدیل به یک کتابخانه کردند. اول با بودجه کمی که در اختیار داشتند یا با استفاده از کتاب داستانهای شخصی خودشان این کتابخانهی کوچک سیار را افتتاح و با بچههای محل قوانینی برای بردن، خواندن و سر وقت بازگردان کتابها وضع کردند. استقبال و شور و شوق بچهها حمایت والدینشان را نیز به همراه آورد و این گونه تعداد کتابها و همچنین اعضای ثابت این کتابخانه بیشتر و بیشتر شد.
یکی در این میان از همراهی با بچههای یک محله دیگر برای نظافت و تامین فضای سبز محله میگوید و دیگری از این که سعی کرده به علاقهمندان موسیقی به طور رایگان موسیقی بیاموزد. آن دیگری به حمایت از کودکان کار پرداخته و نفر بعد سعی کرده سهمی در شادی کودکان بیسرپرست در یتیمخانه داشته باشد. یکی به سوادآموزی در یک روستای محروم مشغول شده و دیگری به آموزش بهداشت. این یکی به ایجاد شغل کمک کرده و آن دیگری به توانمندسازی زنان.
سپاس از این که دعوت مقاله برای پیوستن به این تخیل زیبا را پذیرفتید. اما قرار بر این بود که سوالی نیز از شما پرسیده شود. و سوال این است:
به نظر شما این گروه کجا ممکن است دور هم جمع شده باشند و این خاطرات را برای هم بازگو کنند؟ در منزل یکی از این افراد؟ در پارک؟ در یک کافه؟ در مسیر یک سفر؟ در یک کوپه قطار؟ در یک مهمانی شبنشینی؟ همه اینها در این تخیل امکانپذیر است. اما درست همین جا است که مثل همیشه باید تخیل به واقعیت پیوند بخورد تا تصویر زندگی کامل شود.
آری تعدادی از آنها در همین جاهایی که نام برده شد این خاطرات را برای هم تعریف میکنند اما شاید جای عدهای از دوستانشان در کنارشان خالی باشد.
آن عده دیگر احتمالا در سلول یک زندان یا در هواخوری کوچک، نشستهاند یا قدم میزنند و این خاطرات زیبا را مرور میکنند. چرا زندانی شدهاند؟
دقیقا به دلیل همین خاطرات. به دلیل ارتکاب همین اقدامات. بله. این جا ایران است. این جا جایی است که اگر بهائیان به دلیل عشق عمیق و ریشهداری که به ایران دارند برای هممیهنانشان اقدامی اجتماعی یا فرهنگی انجام دهند توسط حکومت جمهوری اسلامی مجرم شناخته شده، مستحق تحمل حبس و بند هستند. بهائیان نه تنها سرزمین ایران را عاشقانه میپرستند بلکه حتی باورهای معنویشان از همین آب و خاک نشأت گرفته است. بهائیان نمیتوانند نسبت به ایران و ایرانیان بیتفاوت باشند. به قول سعدی:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به تخیل پر حقیقت خویش برگردیم. جایی که نگاه از رویدادهای تلخ گذرا برمیداریم و به جریانی جاری و ماندگار نظر میکنیم. این افراد امروز به جرم کاغذ رنگی، به جرم کتاب داستان، به جرم نتهای موسیقی، به جرم آواز، به جرم نوازش و به جرم آموزش، گوشهی زندان هستند. قبول. اما مگر میشود تاثیری که گذاشتهاند را متوقف کرد و به بند کشید؟ این مقاله خوب میداند که شما جواب این سوال را خوب میدانید. در واقع این را از کسانی میپرسد که تصور میکنند با کشیدن پردههای ضخیم میشود جلوی طلوع خورشید را گرفت. عشق به ایران و ایرانیان و قدرت عاشقانه برای دوباره ساختناش را نمیتوان دستبند زد و به زندان افکند. گویا بانو سیمین بهبهانی این شعر را از سویدایِ جان همه ایرانیانی که به فردای پرشکوه ایران یقین دارند و برای رسیدن به آن فردا، از جان مایه میگذارند سروده است:
دوباره میسازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم، اگر چه با استخوان خویش
رسانه PersianBMS با الهام از این بیت زیبا، برنامهای دیداری با عنوان «خشت جان» را برای شما عزیزان تهیه و تدارک دیده است. این مقاله ضمن تشکر از این که دعوت او را برای یک تخیل زیبا و حقیقی پذیرفتید و به سوالی که مطرح کرد فکر کردید و احتمالا پاسخ دادید، شما را به تماشای این برنامه نیز دعوت مینماید.
فایل صوتی این مقاله