مداد نارنجی
مداد نارنجی

توپ برای من، گل برای تو

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

وقتی متین و دوستان‌اش مقداری پول دست‌شان آمد باید فکر می‌کردند که آن را چگونه خرج کنند. آن‌ها برای این که به نتیجه برسند به چند ایده جالب فکر کردند. [gallery ids="101991,101992"] بچه‌ها امروز متین تو دفترش پول کشیده بود، توپ فوتبال کشیده بود، و کنارش هم یک گل رز. اما فکر‌ می‌کنید چه اتفاقی افتاده که این چیزای بی‌ربط به هم رو نقاشی کرده؟ چند وقت پیش متین و دوستاش با هم قرار گذاشتند یه کاری بکنند تا پول در بیارن. متین و دوستاش همراه پدر و مادرشون تصمیم گرفتند با مدیر مدرسه صحبت کنند و اجازه بگیرند تا هر کسی یه چیزی درست کنه و تو مدرسه بفروشه. بچه‌ها شما تا حالا تجربه پول ‌درآوردن داشتید؟ متین و دوستانش برای اینکه بتونند یه چیزی درست کنند تا بفروشند خیلی زحمت کشیدند. متین اریگامی یا کاغذ و تا خیلی خوب بلد بود، اما باید تعداد زیادی درست می‌کرد. به خاطر همین بعضی وقت‌ها نمی‌تونست بره با دوستاش بازی کنه. مثلا جعبه درست می‌کرد یا ستاره‌های تزیینی درست کرد با کلی موشک‌های پرنده. خیلی از درست کردن اوریگامی لذت می‌برد. مثلا دوستان دیگش یه نفر دستبند درست می‌کرد، یه نفر پیراشکی درست می‌کرد، یه نفر با چرم جاسوییچی درست می‌کرد، یه نفر دیگه کیف پول درست می‌کرد. خلاصه هر کسی هر چی بلد بود درست می‌کرد و می‌آورد مدرسه در تایم و زمان مشخص می‌فروخت. بچه‌ها، بعد از یک مدتی متین و دوستاش پولاشون زیاد شده بود. بعد دور هم جمع شدند تا مشورت کنند ببینند چه کاری میشه با پولشون بکنند. یکی‌ گفت بریم اسباب بازی مورد علاقه‌مون رو بخریم. یکی گفت بریم باهاش کفش فوتبالی بگیریم. یکی دیگه گفت باهاش توپ فوتبال بگیریم. هر کسی یه چیزی گفت. متین پیشنهاد داد میشه از بزرگترها مشورت بگیریم که چی کار کنیم که خیلی بهمون خوش بگذره. همه بچه‌ها از مامان باباهاشون مشورت گرفتند و پیشنهاد اونا این بود که یه کاری کنند که هم خودشون خوشحال بشن هم بقیه خوشحال باشند. اما چجوری هم بچه‌ها خوشحال باشند هم بقیه؟ متین و دوستاش احساس گیجی داشتند تا این که یه فکری به ذهن دوست متین رسید. گفت می‌تونیم هم برای خودمون چیزی بخریم‌، هم‌ یک چیزی بگیریم که همسایه‌هامون رو خوشحال کنه. آخه همه آدما از دیدن محبت شاد میشن. اگه ما بتونیم با یک هدیه کوچیک اونا رو شاد کنیم خیلی خوبه و غیر از اینکه با همدیگه همسایه هستیم، دوست‌های بهتری هم برای هم میشیم. بچه‌های دیگه هم موافقت کردند. در نهایت متین و دوستاش تصمیم گرفتند پولاشون رو روی هم بذارند و نصفش رو با هم برن یه توپ فوتبال بخرن تا بتونند عصر بعد انجام تکالیفشون با هم بازی کنند، و نصف دیگه‌ش رو برای همسایه‌هاشون گل بخرن. وقتی گل‌هاشون رو به همسایه‌ها می‌دادند همسایه‌ها خیلی خوشحال می‌شدند و از بچه‌ها قدردانی می‌کردند. متین هم احساسات جالبی تجربه می‌کرد. یکی از همسایه‌ها می‌گفت امروز خیلی خسته بودن، ولی با گرفتن این گل اینقدر خوشحال شدن که خستگیش در رفته. یکی دیگه از همسایه‌ها گفت امروز خیلی احساس تنهایی داشته ولی الان که شما اومدین و به فکرش بودین و یک گل براش آوردین حسش تغییر کرده و الان از داشتن همسایه‌های مهربون حسابی خوشحاله. بچه‌ها متین و دوستانش این ماجرا رو برای مدیر مدرسشون تعریف کردند. مدیر مدرسشون یه حرف عجیبی زد: گفت شما هم به این فکر کردین که چطور پول در بیارین هم به این فکر کردین چطور بخشنده باشین و چطور به فکر دیگران باشین و با محبت به اونها خوشحالشون کنین. روح آدم از بخشندگی خوشحال میشه، از مهربونی بزرگ‌تر میشه. شما با این تصمیم هم یک فعالیت مادی کردین، هم یک فعالیت روحانی. هر دوی اینها مهمه و اگه کنار هم باشه زندگی کامل‌تر میشه. متین به صحبت‌های مدیر مدرسه فکر می‌کرد. به اینکه وقتی بزرگ شد چه شغلی داشته باشه که هم درآمد کافی داشته باشه هم بتونه از طریق اون به دیگران هم خدمت کنه و خوشحالشون کنه. شاید متین راجع به شغل آیندش بعدا یک نقاشی بکشه. اگر کشید حتما براتون تعریفش می‌کنن. بچه‌ها شما هم اگه دوست داشتین از شغلی که دوست دارین در آینده داشته باشین برای من نقاشی بکشین. من حتما نقاشی‌هاتون رو می‌بینم و به بقیه بچه‌ها هم نشون میدم. منتظرم هااا. تا یک داستان دیگه خداحافظظ.