آب در کوزه و ما
قسمت 19 - اتهامی عجیب و غمانگیز
اما بحران دیگری در پیش بود. این بار نیلی گردنبند گرانقیمت مادرش را به مدرسه آورده و به بچهها نشان داده بود. بعد هم مدعی شده بود که شانیا با همدستی سارا آن را برداشته است. خدا میداند که این تهمت چه بر سر من و بهمن آورد. مطمئناً الهام و همسرش، ابراهیم، هم روزگار بهتری از ما نداشتند. چنین تهمت زشتی به بچههای معصوم ما واقعاً غیرقابلتحمل بود.
***
راوی: وقتی ماجرای آن روز را برای بهمن تعریف کردم، خیلی برافروخته شد، نمیدانم بیشتر متعجب بود یا بیشتر عصبانی. شاید هم چیزی بین آن دو. شاید هم داشت فکر میکرد چه احمقی هستم که از این فرصت برای تلافی کردن نو و کهنه استفاده نکردهام.
حسادت نیلی به شانیا، دخترمان ماهها بود که باعث ناراحتی ما شده بود. اوائل که شانیا تازه به پیش دبستانی رفته بود، از این که یک همکلاسی به نام نیلی مسخرهاش میکند، شکایت داشت. اما شانیا با وجود همهی نگرانیهای من که میترسیدم به خاطر کمرویی شدیدش نتواند خود را با محیط جدید وفق بدهد، خیلی خوب در مدرسه پیش میرفت.
دوست خوبی مثل سارا داشت و با بقیهی بچههای کلاس هم روابط نسبتاً خوبی برقرار کرده بود. حتی سرکلاس ترانههایی را که بلد بود برای بچهها میخواند. همهی اینها آنقدر مرا امیدوار و خوشحال کرده بود که دیگر اهمیتی به رفتار یک همکلاسی حسود نمیدادم. اما یک روز شانیا در سرمای شدید زمستان با لباس خیس به خانه آمد و معلوم شد نیلی آب قمقمهاش را روی سرش خالی کرده.
آن روز متوجه شدم که این حسادتها تا چه حد میتواند مخرب و آزاردهنده و حتی خطرناک از کار دربیاید. به همراه دوست تازهام، الهام که مادر سارا بود، به مدرسه رفتیم تا در این باره با مدیر و معلم بچهها صحبت کنیم. آنجا بود که متوجه شدیم خود مدرسه هم با تشویق رقابت بین بچهها به تقویت این نوع رفتارهای مخرب کمک میکند.
فکر کردیم که قصههایی که پیامهای اخلاقی داشته باشند و بچهها بتوانند یاد بگیرند و برای یکدیگر تعریف کنند، باعث میشود که دوستی و صمیمت بیشتری بین آنها ایجاد شود و انرژیشان به سمت کارهای سازندهتری هدایت گردد. این طرح با همکاری خانم مدیر و معلم بچهها با موفقیت در مدرسه در حال اجرا بود و این به ما نیرو میداد که برای ادامهی این جریان تلاش کنیم. متأسفانه نمیتوانستیم همهی همکلاسیهای شانیا و سارا را به کلاس اطفال که در آن به کمک الهام فضائل اخلاقی را میآموختند، دعوت کنیم.
در کلاس اطفال بچهها به غیر از قصه، دعا و سرود هم میخواندند، بازی و نقاشی هم میکردند و همهی اینها به آنها کمک میکرد که فضائل اخلاقیای مانند صداقت و پاکی قلب و بخشندگی را عمیقاً درک کنند و در زندگی خود به کار گیرند. به هرحال امیدوار بودیم که این قصهگویی هم تأثیر خودش را داشته باشد. اما بحران دیگری در پیش بود. این بار نیلی گردنبند گرانقیمت مادرش را به مدرسه آورده و به بچهها نشان داده بود. بعد هم مدعی شده بود که شانیا با همدستی سارا آن را برداشته است.
خدا میداند که این تهمت چه بر سر من و بهمن آورد. مطمئناً الهام و همسرش، ابراهیم، هم روزگار بهتری از ما نداشتند. چنین تهمت زشتی به بچههای معصوم ما واقعاً غیر قابل تحمل بود. من و الهام تصمیم گرفتیم فردای آن روز به مدرسه برویم، بلکه بتوانیم خودمان حقیقت را کشف کنیم. آن شب هیچکدام نتوانستیم از ناراحتی بخوابیم.
صبح به دفتر مدرسه رفتیم و هنوز داشتیم با مدیر مدرسه صحبت میکردیم که مادر نیلی وارد شد و خبر از پیدا شدن گردنبند داد. خیلی زود معلوم شد که نیلی خودش گردنبند را قایم کرده و بعد به شانیا و سارا تهمت برداشتن آن را زده است. آن روز به نحو بیسابقهای عصبانی بودم. بعضی جملات مادر نیلی هم به این عصبانیت دامن میزد.
به نظر میآمد که بعد از همهی ناراحتیهایی که دخترش برای ما ایجاد کرده است، میخواهد بابت گفتن حقیقت، بر سر ما منت هم بگذارد. اما وقتی درماندگی او را در تربیت فرزندش که از حسادت شدیدی رنج میبرد، دیدم، عصبانیتم جای خودش را به همدردی داد. به یاد خودم و شانیا و همهی نگرانیهایی که بابت کمرویی او داشتم افتادم و فکر کردم شاید الهام بتواند به او و نیلی هم کمک کند.
راوی: اما بهمن این همدردی را نمیفهمید.
بهمن: چی؟! تو به الهام پیشنهاد کردی نیلی رو به کلاس اطفال دعوت کنه؟ میخوای یه گرگ بندازی داخل گلهی برهها؟!
بهشته: گرگ؟! نیلی یه بچهی شیش ساله بیشتر نیست!
...